۵ نفر
۶ دی ۱۳۹۹ - ۱۰:۵۴
ماجرای سلفی دردسرساز در استانبول!

توریسم آنلاین در گزارشی به قلم حاجیه جعفرزاده نوشت:اگر گذرتان به خیابان استقلال در شهر استانبول افتاده باشد می دانید که یکی از شلوغ ترین خیابان های این شهر توریستی است.

خیابانی سنگ فرش شده که تقریبا 4 کیلومتر است و به دلیل جاذبه هایی مانند فروشگاهای برند، رستوران ها، کافه ها  و هتل های بسیار مورد توجه گردشگران قرار دارد.

در نیمه های این خیابان پرهیاهو ساختمانی بلند با آجرهای سرخ دیده می شود که جذابیت این خیابان را دوچندان کرده. این ساختمان زیبا کلیسایی است به نام سنت آنتون.

بنایی که هر گردشگری به محض دیدن آن مشتاقانه به سمتش می رود. مکانی بسیار دیدنی که بلیت ورودی  هم ندارد و گردشگران زمانی متوجه رایگان بودن بازدید از این مکان می شوند که از درب آهنی آن به راحتی عبور می کنند.

در گوشه سمت راست ورودی این بنای مقدس مجسمه ای دیده می شود که بابِ سلفی گرفتن است. مجسمه ای که به پاپ ترکیه معروف است و مورد احترام تمامی ادیان در این کشور قرار دارد.

مجسمه در واقع تصویر یکی از مردان مذهبی مسیحیان به نام پاپ ژان است که کبوتری در دست دارد و گفته می شود این مجسمه نمادی از صلح و دوستی است.

وقتی به نزدیکی این مجسمه رسیدم مانند هر گردشگری آماده سلفی گرفتم شدم اما به دلیل ازدحام جمعیت چند دقیقه ای معطل ماندم چرا که من تنها کسی نبودم که می خواستم با این نماد زیبا سلفی خاطره انگیزی داشته باشم.

در نزدیکی این مجسمه پله ای وجود داشت که به روی آن نشستم تا هم کمی استراحت کنم و هم منتظر خلوت شدن اطراف سوژه مورد نظرم باشم.

کفش هایم کمی کثیف شده بود آن ها را تمیزکردم و خیره به کفش هایم شدم، کفش هایی که به دلیل راحتی در اغلب سفرها مرا همراهی کردند به طوری که برخی از دوستانم به شوخی می گفتند که همین یک جفت کفش را داری؟

در این افکار بودم که از صدای بلند فردی به خود آمدم. سرم را که بالا گرفتم پیرزنی را دیدم محجبه که فریاد زنان در حالی که دستانش را هم به طرف من نشانه گرفته بود به سمت من می آمد . به بالای سرم که رسید دستی به روی شانه ام زد و صدایش را بلندتر کرد.

به زبان ترکی استانبولی صحبت می کرد و من متوجه نمی شدم چه می گوید. از روی پله ها بلند شدم و با زبان اشاره به او گفتم که متوجه حرفهایش نمی‌شوم.

به کمک از دوستانم که به زبان ترکی و انگلیسی مسلط بود و بعد از پنج دقیقه گفت وگوی دوستم با آن خانم مسن، او دستی به سر من کشید و سرش را تکان داد و از محوطه کلیسا خارج شد. به دوستم گفتم به این خانم چه گفتی که دلش به حالم سوخت و با ناراحتی از ما جدا شد. دوستم خندید و گفت:این خانم مسن یکی از ساکنان خیابان استقلال است و بارها دیده که دستفروشان بسیاری به محوطه کلسیا وارد می شوند. او به تصور اینکه گدایی را دیده که در محوطه نشسته آن هم در نزدیکی مجسمه دوستی، ناراحت شده و نسبت به این موضوع معترض شده! او توقع نداشته که فرد مسلمانی در این محوطه که برای مسیحیان از تقدس خاصی برخوردار است و حتی یک جاذبه زیبای گردشگری است گدایی  و از نمادی که در این محل هم قرار دارد سو استفاده کند.او حتی اجازه نمی دهد دست فروشان به این محل وارد شوند و معتقد است این کارها نشانه بی احترامی به دین است.

این خانم مسن گفته بود  هر چند شک داشتم که این خانم گدایی کند اما چون پوشش اسلامی داشت فکر کردم اهل استانبول باشد و طاقت نیاوردم و زود قضاوت کردم و از این موضوع بسیار ناراحت شده بود. بعد از این ماجرا در حالی که به  دور شدن پیرزن از خودمان می نگریستم او را تحسین کردم. هرچند او اشتباه کرده بود و من باید ناراحت می بودم اما کار او ستودنی بود چرا که به من و دیگر افرادی که درآن محل بودند حس مسولیت پذیری را یادآوری می کرد.

ای کاش ما هم چنین حسی  داشتیم وقتی دست فروشان و حتی گدایان را در اطراف جاذبه های گردشگری مان می بینیم و اجازه ندهیم که در این اماکن حضور پیدا کنند و تصور گردشگران خارجی را از ایرانیان احیانا خدشه دار کنند.

1717

کد خبر 1469824

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 2 =