۸ نفر
۵ مهر ۱۴۰۰ - ۱۲:۳۵
روژه گارودی، الجزایر و نینوا

افسر مسلمان الجزایری دستم را بست و به فرمان فرمانده ارشدش مرا به سمت خاکریزی برد. مطمئن بودم اعدام می شوم. تنها چند لحظه با کشته شدنم فاصله داشتم.

ما بعنوان نیروهای اشغالگر فرانسوی در خاک الجزایر بودیم و حالا جرء دستگیر شدگانی هستیم که باید تقاص پس می دادیم. اما من با خود فکر کردم چرا بدون اینکه سلاحی داشته باشم و علیه الجزایری ها اقدام مسلحانه کرده باشم باید کشته شوم. چاره ای نبود، اما بعنوان آخرین تلاش برای زندگی وقتی افسر مسلمان برای یک لحظه – چشم به چشمانم دوخت، لبخند زدم. انگار برقی در چشمان او احساس کردم. کمی که دور شدیم پرسید: تو چرا علیه ما می جنگیدی؟

گفتم: من سلاح نداشتم و برای تحقیق آمده بودم.

با تعجب سوال کرد: واقعا سلاح نداشتی؟

با تاکید و تانی پاسخ مثبت دادم. بی تامل مسیرش را تغییر داد. به پشت تپه ای که رسیدیم  دست هایم را گشود و اشاره کرد: این مسیر را مستقیم که بروی به جاده می رسی، سریع برو!

و من رفتم! بعدها همین عمل افسر مسلمان الجزایری باعث شد درباره ی اسلام و مسلمانان تحقیق کنم و مسلمان شوم.

این گفته پروفسور روژه گارودی رئیس پیشین حزب کمونیست فرانسه و نویسنده شهیر فرانسوی است که در گفتگویی که حدود بیست و پنج سال پیش با وی داشتم، اشاره کرد و من ر ابطه عمل و تئوری را پیچیده یافتم.

**

رافت، محبت و صداقت در عمل، آیا مهم تر از وعظ و پند و اندرز نیست؟ آیا می توان با انسان ها با شفقت سخن گفت و آن ها را همراه و همپای خویش کرد؟ در این چند روز رفتار، کردار و گفتار مسلمانان را در ایام اربعین اینگونه یافتم، بخشش و سخاوت در خیابان و منزل و موقف و مرکب ها عملا روح و روان آدم ها را می نوازد.

نگاه ها آرام ، پر امید و دوستانه است. خشم و خشونت در میان میلیون ها انسان که با شفقت، پیاده پای، کیلومتر ها پیموده اند دیده نمی شود. سختی راه ، کمبود برخی منابع و نبود تسهیلات متعارف در خواب و خورد و خوراک، نه فقط آن ها را عصبانی و نا بردبار نکرده، که انگار آمادگی برای آن، خود بخشی از برنامه سفر بوده است.

معمولا انسان آزرده، زودتر از کوره در می رود و دنبال بهانه برای پرخاشگری است اما در این چند روز من حتی یک مورد ناروایی ندیدم. این آدم ها که از هر قشر و طبقه ای هستند آیا در شهر و دیار خود نیز چنیند؟ آیا موقعیت و فضای معنوی این مراسم موجب چنین عملکردی است یا می توان در دیگر فضاها هم همین عطوفت را تعمیم و تسری داد؟

**

سرهنگ روی کاناپه ای نشسته و کفش های مرا دستمال می کشد. می خواهم بگویم: آقا؟

می گوید: تا کفشت را تمیز واکس می زنم روی صندلی بغل بنشین موهایت هم کوتاه شود.

نگاهم که به کنار پنجره می رود مرد همراه می گوید: چطور کوتاه کنم؟

چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد! زمزمه می کنم: آخر شما ...

که یک چای داغ توی دست هایم می نشیند. پاسدار جوان همراه سرهنگ به خانمی می گوید: لطفا کفش هایتان را این طرف بگذارید الان می شویم!

زن لبخند زنان به ساعتش نگاه می کند. مرد پاسدار می گوید: نگران نباشید زود تمام می شود و به پرواز می رسید.

شور و نور انگار از نگاه و کلام پاسدار کنترل پرواز فرودگاه می بارد. با خود می گویم چطور می شود اگر همیشه همین حس به مسافر منتقل شود؟ تواضع و احترام در رفتار آن ها مشهود و ملموس بود. حالا با کفش های تمیز و براق و موهای اصلاح شده پای به هواپیما می گذارم که مقصدش نینوا است.

آن افسر الجزایری را هنوز به خاطر دارم.

کد خبر 1558671

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 6 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • IR ۱۴:۴۸ - ۱۴۰۰/۰۷/۰۶
    0 0
    تشکر از مطالب خوبتان