نزهت بادی: فیلم مورد نظر هفته پیش که دوستان به درستی آن را حدس زده بودند، «قطار سه و ده دقیقه به یوما» ساخته جیمز منگولد بود که یکی از دیدنیترین فیلمهای وسترن سالهای اخیر است و اگر هنوز آن را ندیدهاید، فرصت را از دست ندهید و آن را تماشا کنید.
این هفته میخواهیم سراغ فیلمی برویم که بخشی از یک تریلوژی به حساب میآید که نام کارگردان مکزیکیتبارش با همان فیلم اول بر سر زبانها افتاد. مهمترین ویژگی مشترک این سهگانه ساختارشکنی در روایت است که در میان آنها، فکر میکنم فیلمی که این هفته میخواهیم به آن بپردازیم، محبوبیت بیشتری داشته باشد، اگر اینطور هم نباشد برای خود من فیلم عزیزی است که باید خیلی زودتر از اینها دربارهاش مینوشتم.
برخورد سه غریبه با یکدیگر به واسطه یک تصادف باعث شکل گرفتن زنجیرهای از حوادث و روابطی میشود که به صورت تکههای نامنظم و درهم یک پازل ارائه میشود و مخاطب برای سر در آوردن از این کلاف پیچیده داستانی باید دست به مرتب کردن این قطعات پراکنده در ذهنش بزند و آنها را به هم ربط دهد.
تماشای چنین فیلمی بیشتر شبیه خواندن رمانهای سیال ذهن است که آدم مجبور است در بازی پیچیده آن شرکت کند و به کمک کدهایی که در اختیارمان گذاشته میشود، داستان را دوباره بسازیم و به آن شکل ببخشیم. مهمترین چیزی که در این بازسازی به ما کمک میکند تا سرنخهای اتصال و ارتباط میان صحنهها را بیابیم، توجه به جزئیات، پیشینه واکنشها و انگیزه شخصیتهاست.
بنابراین با فیلمی طرف هستیم که حتی از یک نمای آن هم نمیتوان به سادگی گذاشت و فقط کافی است در نخستین تجربه تماشای آن، برای لحظهای سر بچرخانیم و یا از فیلم چشم برگیریم تا نکات بسیار کلیدی و مهمی را در کشف و درک داستان از دست بدهیم. این فیلمی است که آدم باید با همه وجودش به تماشای آن بنشیند تا بتواند از آن لذت ببرد.
این شیوه روایت بخاطر خصلت آشناییزدایی و چندلایگیاش باعث میشود احساسات و تجربیات ما از روابط و وقایع فیلم تغییر کند و ما مدام مجبور شویم زاویه دید و نوع قضاوتمان نسبت به مسائل و شخصیتها را عوض کنیم و به درک متفاوتی از همان موضوعات رایج و همیشگی برسیم.
همانطور که میدانید فیلمهای زیادی از چنین ساختار متداخل و غیر خطی بهره بردند، اما در بیشتر موارد چنین تمهیدی در فیلمها اصالت و منطق ندارد و فقط یک بازی متظاهرانه فرمی به نظر میرسد، اما در این فیلم چنین تجربهای کاملا برآمده از مضمون آن است که به جهت خصلت تقدیرگرایی غالب بر آن، اصلا نمیتوان جور دیگری آن را تعریف کرد.
درواقع سرنوشت آدمها چنان درهم گره خورده که برای تعریف زندگی هر یک از آنها چارهای نداریم جز اینکه پیوسته در میان آنها در نوسان باشیم و از یکی به دیگری برش بزنیم و در گذشته و حال و آینده آنها جلو وعقب برویم تا بتوانیم از دل همه این اتفاقات، روابط و موقعیتهای به ظاهر نامربوط و به هم ریخته، خط اصلی داستان زندگی هر یک از شخصیتها را بیابیم.
مهمترین موضوع مشترکی که شخصیتهای اصلی فیلم را در مسیر زندگی یکدیگر قرار میدهد، درگیری آنها با مقوله مرگ و تاثیر عجیب آن بر زندگیشان است. آن احساس تلخی، خفگی و گیجی که موقع تماشای فیلم دچارش می شویم، از این میآید که انگار به کابوس کسانی قدم گذاشتهایم که به چیزی جز مرگ نمیتوانند فکر کنند.
مردی که به قلب خودش در شیشه نگاه میکند و با قلب اهدایی یک مرد مرده عاشق میشود، مادری که نمیتواند فراموش کند دختر بچهاش که بند کفش آبی دوست داشت، با بند کفش قرمز مرده است، مردی که خاطرهاش از شب تولدش، آخرین نگاه مبهم دخترکی است که باعث مرگش شده است...
فکرش را بکنید، تنها چیزی که قرار است نقطه روشن و امیدوارکننده در دل این همه تلخی باشد، نطفه بچهای است که حاصل پیوند دو نفر است که مرگ آنها را با هم آشنا کرده و به هم رسانده است.
هرچند با یکی از بهترین فیلمنامههای دهه های اخیر روبرو هستیم که گیرمو آریاگا آن را نوشته که در دو فیلم دیگر این تریلوژی هم در کنار فیلمساز مورد نظرمان بوده، ولی سبک بصری کارگردان نیز به خوبی در جهت برجسته کردن ایدههای روایی و تحت تاثیر پیرنگ پیچیده فیلم و انتقال حس تزلزل، سرگشتگی و بیپناهی کاراکترهاست.
مثل استفاده افراطی از جامپ کات، شکستن مداوم خط فرضی، قطعهای ناگهانی در حین حرکت دوربین، نماهای درشت چهره شخصیتها، استفاده نامتعارف از نماهای اورشولدر در قابهای دونفره، بافت مات، رنگپریده و گریندار تصاویر و فیلمبرداری روی دست که بخشی از آن، مدیون همکاری فیلمساز با رودریگو پریهتو به عنوان فیلمبردار و استفاده از بازیگرانی است که یکی از بهترین بازیهای عمرشان را ارائه دادهاند.
حتما تابحال متوجه شدهاید که درباره کدام فیلم حرف میزنیم، نظرتان دربارهاش چیست؟
5858







نظر شما