گروه اندیشه: سیدمحمدرضا دادگستر (پژوهشگر سیاستگذاری عمومی) در مقاله ای که در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار داده، با تکیه بر مقاله معروف پل پیرسون، مفهوم «بازده فزاینده» در سیاست را به زبانی ساده توضیح میدهد. از نظر دادگستر، برخلاف اقتصاد که اشتباهات در آن با ابزار بازار و رقابت زود اصلاح میشوند، در دنیای سیاست هرچه یک تصمیم غلط بیشتر اجرا شود، ریشهدارتر شده و تغییر آن سختتر میشود. سیاست به دلیل ماهیت اجباری قوانین، هزینههای سنگینِ ایجاد نهادها و سودجویی صاحبان قدرت، مستعدِ نوعی «قفلشدگی» است؛ به طوری که یک اشتباه کوچک اولیه به مرور زمان به یک سلطه بزرگ تبدیل میشود. در این فضا، سیاستمداران به خاطر آینده شغلی کوتاهمدت خود تمایلی به اصلاح مسیر ندارند. نویسنده نتیجه میگیرد که در دنیای سیاست، زمان شروع یک اعتراض یا نقد بسیار حیاتی است، چرا که با گذشت زمان، سیستم در مسیر اشتباه خود قفل میشود. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
گاهی از دل کریدورهای قدرت تصمیماتی خلق میشود که منجر به بروز نارضایتی و خشم در میان شهروندان میشود. در این شرایط موجهای نقد و مقاومت در برابر سیاست شکل میگیرد. اما هر چقدر که شهروندان و جامعه مدنی در ایام اولیه اجرای سیاست با عدم توفیق در متوقفساختن آن مواجه شوند، تغییردادن آن سیاست دشوارتر میشود. از این رو بهرهبرداری از این زمان طلایی اهمیت بسیار پیدا میکند. اما چرا سیاست و سیاستگذاری چنین خاصیتی دارد؟ مقاله سال ۲۰۰۰ پل پیرسون، استاد علوم سیاسی دانشگاه کالیفرنیا برکلی، با عنوان «بازدههای فزاینده» به این موضوع پرداخته است.
در علم اقتصاد کلاسیک و نئوکلاسیک، فرض بر این است که اکثر فعالیتهای اقتصادی با بازده نزولی مواجه هستند. به این معنا که هرچه یک فعالیت بیشتر ادامه یابد، هزینه انجام یک واحد اضافی از آن افزایش مییابد و سودمندی آن کاهش پیدا میکند. مثلاً اگر قیمت نفت به شدت بالا برود، مردم به مرور مصرف را کاهش میدهند، به دنبال منابع جایگزین میگردند و تولیدکنندگان نیز استخراج نفت را افزایش میدهند. این واکنشها، سیستم را به سمت یک تعادل پایدار و قابل پیشبینی بازمیگردانند. در چنین فضایی، تاریخ اهمیت چندانی ندارد، زیرا هر شوکی سرانجام توسط نیروهای متقابل خنثی میشود.
اما در فرایندهای دارای بازده فزاینده، قضیه برعکس است. در اینجا، هر گام در یک مسیر خاص، مسیر بعدی را نه دشوارتر، بلکه آسانتر، سودآورتر یا محتملتر میکند. به عبارت دیگر، موفقیت اولیه، موفقیتهای بعدی را تغذیه میکند و یک چرخه خودتقویتکننده شکل میگیرد. به جای بازگشت به تعادل، سیستم از تعادل دور میشود و به سمت یک نقطه افراطی پیش میرود.
پیرسون با الهام از ریاضیات و مطالعات اقتصاددانانی چون برایان آرتور و پل کروگمن، چهار ویژگی اصلی فرایندهای مبتنی بر بازده فزاینده را برمیشمارد: نخست، غیرقابل پیشبینی بودن، به این معنا که با توجه به نقش رویدادهای کوچک و تصادفی اولیه، طیف وسیعی از پیامدهای نهایی ممکن است محقق شود؛ دوم، انعطافناپذیری، یعنی هرچه بیشتر در مسیری پیش میرویم، تغییر جهت دشوارتر میشود و در نهایت قفل شدگی رخ میدهد؛ سوم، ناارگودیک بودن، بدین معنا که رویدادهای ابتدایی هیچگاه از بین نمیروند و اثر خود را به کل فرایند تحمیل میکنند؛ و چهارم، احتمال ناکارآمدی مسیر نهایی، بدین معنا که ممکن است مسیری که به دلیل شانس اولیه برنده شده، در بلندمدت نسبت به مسیرهای فراموششده، بازده کمتری داشته باشد.
یکی از مهمترین بخشهای مقاله «بازده فزاینده»، جایی است که پیرسون از اقتصاد به سمت سیاست رفته و نشان میدهد که چرا این فرایندها در سیاست حتی فراگیرتر و شدیدتر از اقتصاد هستند. درحالی که اقتصاد مکانیسمهایی مانند رقابت بازار، قیمتها، نهادهای مالکیت خصوصی و امکان یادگیری از اشتباهات را برای خروج از مسیرهای ناکارآمد فراهم میکند، عرصه سیاست چنین ویژگیهایی را ندارد.
سیاست در درجه اول به تامین کالاهای عمومی میپردازد که ماهیتی جمعی و اجباری دارند. این ویژگی، یعنی کنش جمعی، نخستین عاملی است که سیاست را مستعد بازده فزاینده میکند. زمانی که کنش یک بازیگر به شدت به کنش دیگران وابسته است و نتایج اغلب به شکل برنده همه چیز را میبرد ظاهر میشود، انگیزههای قوی برای هماهنگی و پیروی از اکثریت پدید میآید که خود به تقویت مسیرهای اولیه منجر میشود.
دومین ویژگی مهم سیاست، تراکم نهادی بالای آن است. قوانین، سیاستهای عمومی و نهادهای رسمی، برخلاف قراردادهای اقتصادی، معمولاً اجباری، فراگیر و مبتنی بر اقتدار هستند. این نهادها پس از ایجاد، هزینههای اجرایی بالایی را پشت سر گذاشته و از طریق اثرات یادگیری، هماهنگی و انتظارات تطبیقی، به بازتولید خود ادامه میدهند. دولتها و قوانین، محیطی را میسازند که بازیگران خصوصی و عمومی در آن سرمایهگذاری میکنند و هرچه این سرمایهگذاری عمیقتر میشود، خروج از مسیر تعیینشده دشوارتر میگردد.
سومین ویژگی، امکان استفاده از اقتدار سیاسی برای تقویت نابرابری قدرت است. پیرسون نشان میدهد که بازده فزاینده میتواند به مرور زمان، یک برتری اولیه کوچک را به سلطهای عظیم و پنهان تبدیل کند، به طوری که مخالفان حتی تصور رویارویی را هم از دست بدهند. این همان چیزی است که در تحلیل قدرت، «چهره سوم قدرت» نامیده میشود.
سرانجام، پیچیدگی و ابهام ذاتی سیاست نیز به نوبه خود فرایندهای بازخورد مثبت را تشدید میکند. در سیاست، قیمتی وجود ندارد، علیتها طولانی و مبهم هستند و ارزیابی عملکرد به سادگی اقتصاد میسر نیست؛ در نتیجه، قضاوتهای غلط به ندرت تصحیح میشوند و خود این شناختهای اجتماعی نیز دچار وابستگی به مسیر میشوند.
پیرسون در ادامه توضیح میدهد که چرا فرصتهای خروج از مسیر در سیاست بسیار کمتر از اقتصاد است.
دلیل اول، فقدان یا ضعف رقابت است. در سیاست، سازمان ناکارآمد به راحتی توسط رقیبی کارآمدتر از صحنه خارج نمیشود.
دلیل دوم، افق زمانی کوتاه بازیگران سیاسی است. یک سیاستمدار که تا دو سال دیگر انتخابات دارد، هزینه تغییر را در کوتاهمدت حس میکند، اما منافع آن اغلب در بلندمدت و به نفع دیگران ظاهر میشود. بنابراین، او تمایل دارد در مسیر موجود بماند.
سومین و شاید مهمترین دلیل، سوگیری ذاتی نهادهای سیاسی به نفع وضع موجود است. قوانین اساسی، اجماعسازی، وتوهای نهادی و نیاز به ابراکثریتها، همگی تغییر را دشوار و پرهزینه میسازند و در نتیجه قفلشدگی را تشدید میکنند.
پیرسون در انتهای مقاله رهنمودی حائز اهمیت برای دانشمندان علوم سیاسی ارائه میدهد. او معتقد است که آنها باید نوع پرسشهای خود را تغییر دهند. به جای این که بپرسند علل بزرگ چه پیامدهای بزرگی ایجاد میکنند؟ باید پرسش خود را به سمت لحظات انشعابی و مکانیسمهای بازتولید معطوف کنند. از نظر او، آنچه یک لحظه بحرانی را واقعاً بحرانی میکند، قدرت بازتولید خودکار مسیری است که پس از آن لحظه آغاز میشود. پیرسون هشدار میدهد که بسیاری از تحلیلها صرفاً بر خود لحظه بحرانی متمرکز میشوند، در حالی که کار اصلی درک این است که چه فرایندهایی آن لحظه را در طول تاریخ زنده و اثرگذار نگه میدارند.
در پایان، پیرسون به یک نتیجه متواضعانه اما بنیادین میرسد. او میگوید از زمان ظهور رفتارگرایی، علم سیاست آرزوی دستیابی به پیشبینیهای دقیق و قوانین جهانشمول را داشته است، اما موفقیت چندانی به دست نیاورده است. به جای این که این شکست را به گردن روشها یا کوتاهی دانشمندان بیندازیم، شاید وقت آن رسیده که بپذیریم خودِ جهان سیاسی چنین نیست. جهان سیاست مملو از بازدههای فزاینده، قفلشدگیها، اثرات کوچک با پیامدهای بزرگ، شانسهای تاریخی و مسیرهای برگشتناپذیر است. بنابراین، هدف علم سیاست نباید پیشبینی قطعی باشد، بلکه باید درک فرایندهای زمانی و تبیین چرایی تداوم یا تغییر مسیرها باشد. پیرسون تاکید میکند که این فروتنی نظری نشانه ضعف نیست، بلکه نشانه بلوغ و واقعبینی در مواجهه با پیچیدگی ذاتی امور انسانی و سیاسی است.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما