مذاكرات اسلام آباد

جامعه‌شناسی ایران، گاه ضعیف و گاه متوسط / در ایران، صدای ایدئولوژی در رشته‌ جامعه‌شناسی همیشه بلندتر بوده است

مقصود فراستخواه گفت:‌جامعه‌شناسی در حال مردمی شدن است و شاهد ظهور پدیده‌ای هستیم که می‌توان آن را «علم شهروندی» (در جامعه شناسی نامید یا علم الاجتماع شهروندی : مردمانی که بدون داشتن مدرک رسمی، جامعه‌شناختی می‌اندیشند و به تحلیل جهان خود می‌پردازند. این نشان می‌دهد که جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است که به حیات پویای خود ادامه می‌دهد.

 به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا، الهام عبادتی در مقدمه گفت و گویش با مقصود فراستخواه نوشت: جامعه‌شناسی در ایران، بیش از آن‌که تنها یک رشته دانشگاهی باشد، عرصه‌ای از کشمکش‌های فکری، نهادی و تاریخی است؛ عرصه‌ای که در آن علم، قدرت و زندگی اجتماعی درهم‌تنیده‌اند. دکتر مقصود فراستخواه از معدود جامعه‌شناسانی است که سال‌هاست این وضعیت را از منظر درونی و انتقادی پی می‌گیرد. او جامعه‌شناسی ایرانی را نه پروژه‌ای شکست‌خورده و نه تجربه‌ای تمام‌شده می‌داند، بلکه «برنامه‌ای متوسط» می‌خواند که در میانه‌ دستگاه‌های بسته و زیست‌جهان‌های زنده‌ی جامعه ایرانی در رفت‌وآمد است. در این گفت‌وگو، فراستخواه با نگاهی تاریخی و تحلیلی از ریشه‌های شکل‌گیری جامعه‌شناسی در ایران، موانع نهادی و فکری آن، و چشم‌انداز پیش‌رو سخن می‌گوید؛ گفت‌وگویی درباره امید، امتناع و امکانِ جامعه‌شناسی در ایران امروز. لازم به ذکر است که این گفت‌وگو سال گذشته و در قالب پرونده «جامعه‌شناسی ایرانی» صورت گرفت، اما به دلیل اتفاقات و رویدادهای جامعه پر جنب و جوش ایران انتشار آن به تعویق افتاد. این گفت و گو را در ادامه می خوانید:

****

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است

برای آغاز گفت‌وگو از خودِ ترکیبِ «جامعه‌شناسی ایران» شروع کنیم. به‌هرحال بیش از هشتاد سال از ورود رشته‌ی جامعه‌شناسی به ایران می‌گذرد. از زمانی که این دیسیپلین وارد آکادمی ما شد، جامعه‌شناسی در سیر تاریخی خود فراز و نشیب‌های متعددی را تجربه کرده است. گمان می‌کنم برای طرح بحث از جانب شما، ابتدا لازم باشد به همین سیر اشاره‌ای کنیم تا به این پرسش برسیم که آیا پس از بیش از هشت دهه، می‌توان از چیزی به نام «جامعه‌شناسی ایران» سخن گفت؟

جامعه‌شناسی و کل علوم اجتماعی، به‌شکلِ اجتماعی ساخته می‌شود؛ یعنی socially constructed است. بر پایه‌ی همین فرض، می‌توان از «جامعه‌شناسی ایران» در حد یک «برنامه‌ی متوسط» سخن گفت؛ جامعه‌شناسی‌ای که در ایران به‌صورت انضمامی بر صحنه‌ی واقعی حیات اجتماعی پدید آمده و جریان یافته است ودر تحول است.

اگر بخواهیم از لحاظ تاریخی نگاه کنیم، از سال ۱۲۷۷ که مدرسه‌ی سیاسی در دوران مشروطه تأسیس شد، تا سال ۱۳۱۷ که آموزش جامعه‌شناسی در ایران به‌طور رسمی آغاز شد، حدود چهل سال فاصله داریم. پشت علوم اجتماعی ایرانی دو مفهوم بنیادین قرار داشتند: یکی «امر ایران» یا امر ملی، و دیگری «امر مدرن» یا معاصر شدن ایرانی. در ذیل این دو بود که، «امر اجتماعی» نیز به میان آمد؛ برنامه جامعه شناسی ایرانی، این بود که در امر اجتماعی ایرانی، پژوهش علمی کند و آموزش‌های تخصصی به راه بیندازد.

بر این اساس، می‌توان گفت جامعه‌شناسی ایران وجود دارد، هرچند نه به‌صورت یک برنامه‌ی نیرومند بلکه در قالب یک «برنامه گاه ضعیف و گاه متوسط». در ایران نمی‌توان به روایت های شکست تن داد و گفت جامعه‌شناسی ایرانی اصلاً نداشته‌ایم. اگر به سطح تجربی بیاییم، جامعه‌شناسی ایرانی سر صحنه اجرا شده است: جامعه‌شناسانی در این سرزمین به عرصه آمده‌اند، آموزش داده‌اند، تحقیق کرده‌اند و آثار جامعه‌شناختی تولید کرده‌اند. به‌معنای انضمامی، جامعه‌شناسی در این سرزمین کار کرده است.

آیا شواهدی بر این ادعا هست؟

«برنامه‌ی ضعیف یا متوسط جامعه‌شناسی ایران» را دست کم در هشت صورت می بینیم:

نخست. تولید برنامه‌ی درسی: نخستین مرحله، تولید برنامه درسی در باب اجتماع بود. زمانی که صدیقی، مهدوی، هاز یا یاسمی آموزش دادند، دانشجو تربیت کردند و کتاب نوشتند؛ مثلاً مهدوی کتاب *علم‌الاجتماع* را تألیف کرد درواقع، نظامی آموزشی و برنامه‌ریزی درسی را در حوزه‌ی جامعه‌شناسی در دانشگاه تهران پایه‌گذاری کردند. پس از آن نیز در دهه‌های بعد، «آموزشگاه خدمات اجتماعی» با تلاش سام آرام و دیگران در ۱۳۳۷ تأسیس شد. این جریان، پایه‌ی آموزش جامعه‌شناسی در ایران شد صدیقی و سام آرام برنامه درسی جامعه شناسی ایرانی را به راه انداختند و به تعبیر گاستد Curriculum Adviser بودند .

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است

دوم. تولید نهاد پژوهشی: دومین محور، ایجاد نهادهای پژوهشی است؛ از جمله تأسیس «مؤسسه‌ی مطالعات و تحقیقات اجتماعی» با عاملیت و مهارتهای ارتباطی نراقی و صدیقی با حمایت علی‌اکبر سیاسی و مهدوی در باغ نگارستان. این مؤسسه الگوی تازه‌ای از جامعه‌شناسی ایران پدید آورد؛ الگویی که دیگر محدود به کلاس درس نبود، بلکه پژوهشگرانی مانند جمشید بهنام، فیروز توفیق، پرهام، احمد اشرف، علی محمد کاردان، غلامحسین ساعدی، عباس خواجه نوری، باقر ساروخانی و روح‌الامینی در قالب «اسکالرهای پژوهشی» در آن ظهور کردند و به میدانهای تحقیق اجتماعی روانه شدند این جامعه شناسی ایرانی نیست پس چیست؟ در ادامه سال ۱۳۴۶ نیز مؤسسه تحقیقات تعاون به همین روال تأسیس شد.

سوم. تولید خط‌مشی و سیاست‌گذاری: سومین محور، حرکت از آموزش و پژوهش به عرصه‌ی سیاست‌گذاری است. حقیقت این است که اصحاب علوم اجتماعی ایران یک نگاه شان نیز به ساختن ملت-دولت بود؛ در دامن این دغدغه ، الگوی سومی از کنش خلق وابداع شد که اسم آن را الگوی تولید سیاست گذاشته ام (مرادم تولید خط مشی های عمومی است)؛ در اینجا ما شاهد مدل جامعه شناسان تصمیم ساز، سیاستگذار ، مشاور و مدیر در ایران هستیم یعنی مدل Consultant یا Policy Maker یا Administator.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است

مهم این بود که الگوهای عمل مدام تنوع می‌یافتند. این تنوع الگوها بود که توانست جهان علوم اجتماعی ایرانی را برپا بداردنسلی ظهور کرد که جامعه‌شناسی را به حوزه‌ی تصمیم‌سازی برد. نمونه‌ی آن احمد اشرف است که در دهه‌ی ۱۳۴۰ در دفتر مطالعات و برنامه‌ریزی آموزش و پرورش درباره‌ی محتوای تعلیمات دینی و اجتماعی‌شدن دانش‌آموزان پژوهش‌های میدانی انجام داد. این استاد محقق و مؤلف هوشمند گویا دریافته بود که دین در ایران یک مسأله و یک راه حل است. نمی‌توان نادیده گرفت اگر فکر دینی بدرستی بسط پیدا کند می‌تواند به جامعه کمک کند و برعکس اگر به بیراهه رود بسیار غلط انداز می‌شود چنانکه چند سال بعد چنین شد

چهارم. تولید اتوپیا و ایدئولوژی: گروهی دیگر به‌جای تولید برنامه‌های درسی یا پژوهش‌های کلاسیک، به خلق اوتوپیاها و ایدئولوژی‌های جدید پرداختند؛ چهره‌هایی مانند آل‌احمد، آریانپور و شریعتی. آنان زبان جامعه‌شناسی را به حوزه‌ی عمومی آوردند ولی از آن گفتمان ایدئولوژیک ساختند.

پنجم. تولید اجتماع و نهاد علمی: علم در خلأ نمی ماند نیازمند اجتماع هست تا سیاله ای از کنش متقابل، حلقه‌های علمی، جماعت‌ها و نشریات و همایش‌ها وهمزبانی‌ها، انتقال نسلی، استمرار، مکالمه و انباشت ایجاد کند علم یک عمل فردی یا حتی سازمانی نیست یک نهاد اجتماعی است ، علم تنها در حصار کلاس و لابراتوار معنی ندارد؛ بلکه در ارتباطات و اجتماعات علمی است که نهادینه می‌شود. جامعه شناسان ایرانی از نوع اجتماع ساز Community Builder انجمن جامعه‌شناسی و مردم‌شناسی ایران وبقیه مجامع علمی را پدید آمدند؛ اینان کسانی چون توسلی و عبداللهی و ناصر فکوهی پی بودند.

ششم. تولید برنامه‌ی پژوهشی: علم تک درخت‌های این یا آن تحقیق نیست بلکه جنگلی شدن این درختان است و اینکه اقلیم معرفت علمی ایجاد کنند برای مثال اشرف ، برنامه پژوهشی جامعه شناسی تاریخی به معنای وبری اش را راه اندازی کرد این یعنی : programmes of research . احمد اشرف مطالعه‌ی «طبقه‌ی سرمایه‌دار در ایران» را پیش برد؛ پرویز پیران به جامعه‌شناسی شهر و سیاست‌های سرزمینی پرداخت؛ سعیدی در جامعه‌شناسی اقتصاد کار کرد؛ این برنامه ها می کوشیدند گره های کور توسعه، شهروندی ، مشارکت های محلی ، پایداری سرزمینی و اقلیمی را پی جویی بکنند.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است
احسان نراقی

 نراقی درباره‌ی مهاجرت نوشت؛ کاتوزیان جامعه‌شناسی تاریخی را بسط داد؛ امانت در دانشگاه ییل پژوهش‌های تاریخی ایران را به فارسی ادامه داد؛ و آصف بیات و حمید دباشی را نیز می‌توان در تداوم همین سنت دانست.

هفتم. اشتراک جامعه شناسی ایرانی در دانش جهانی بود : Global Contribution. آغازگرش احسان نراقی بود کارهای او مثل مهاجرت مغزها واقعاً یک کار دقیقاً همزمان با جهان و در مقیاس جهانی بود . این را دیگرانی ادامه داده‌اند مثل همایون کاتوزیان که از البرز برخاسته و در اکسفورد کار می‌کند یا علمداری از دانشگاه تهران تا کالفرنیا و امانت از دانشگاه تهران تا ییل تا آصف بیات در ایلینویز، تا ژاله آموزگار و آبراهامیان در دانشگاه نیویورک، و بقیه که قصه اش دراز است.

هشتم. تولید و گسترش حوزه‌ی عمومی بود و بخشی از انرژی اصحاب علوم اجتماعی ایران نیز به حوزه‌ی عمومی معطوف شد؛ یعنی انتقال مباحث علمی از محیط دانشگاهی به فضاهای مدنی و رسانه‌ای. نمونه‌ی آن رویکرد روشنفکری دانشگاهی در آثار اباذری و میرسپاسی است که ضمن آموزش و پژوهش، گفتمان جامعه‌شناختی را در عرصه‌ی عمومی با عطف توجه به دردها ونابرابری ها و محنت ها بسط داده‌اند. اینان با نسل‌های جدی روزنامه نگاری ارتباط داشتند، همهمه اجتماعی و سیاست نقد و سیاست امید ایجاد می کردند

در مجموع، شاید جامعه‌شناسی ایران هرگز یک برنامه‌ی قوی به معنای کلاسیک غربی نداشت، اما بی‌تردید از «برنامه‌ای متوسط و انضمامی» برخوردار بود؛ برنامه‌ای که در بستر تاریخی، فرهنگی و اجتماعی این سرزمین به وجود آمد وکار کرد؛ حالا خوب یا متوسط یا گاه مشکل ساز. موانعی نیز بر سر راه جامعه شناسی ایرانی بود.

چه موانعی بر سر راه جامعه شناسی ایرانی بود یا هست؟

دست کم چهار عامل عمده در این وضعیت نقش اساسی داشته‌اند:

۱. سلطه‌ی دستگاه (آپاراتوس) در زیست علمی ایران، «آپاراتوس» یا دستگاه، بر علم چیرگی یافته است. این دستگاه تلاش کرده دانشگاه را به قلمرو دائمی خود تبدیل کند. در حالی که حتی اگر به آلمانِ عصر فردریش کبیر بنگریم، با وجود اقتدار بالای دولت، وقتی پای دانشگاه در میان بود، دولت حریم دانشگاه کم وبیش را به جا می آورد. کانت، نزاع علمی در دانشگاه‌ها را امری درون‌آکادمیک می خواند که دولت نباید در آن مداخله بکند، زیرا آکادمی باید خودآیین باشد.

در ایران، یکی از موانع رشد جامعه‌شناسی آن است که دستگاه اداری بر زیست‌جهان علمی سایه انداخته است. آیین‌نامه‌ها، بخش‌نامه‌ها و نظام رزومه‌نویسی صوری، خلاقیت علمی را از میان برده‌اند و علم را آیین‌نامه‌ای و بوروکراتیک کرده‌اند. دیوان‌سالاران بر دانشمندان سلطه یافته‌اند و این روند یکی از دلایل ضعف توسعه‌ی جامعه‌شناسی در ایران است.

۲. برنامه‌زدگی عامل دوم است که مانع خلاقیت می‌شود. به‌جای آن‌که برنامه‌ها تسهیل‌گر زندگی باشند، از انقلاب فرهنگی به این سو و در این چند دهه‌ ، برنامه‌های درسی که هیچ با تحولات جهانی علم و تکنولوژی، مسائل جامعه، نیازهای نظری و مهارتی و حرفهای و کاری و زندگی اجتماعی دانشجو ودانش آموخته بیگانه بودند امکان بروز خلاقیت و تفکر انتقادی را از فرزندان این جامعه می گرفت. برعکس میبینیم مثلا در دوران ویکتوریایی انگلستان، به دانشگاه همچون برج عاجی نگاه می شد که درون خود باید از استقلال و آزادی اندیشیدن برخوردار باشد و همین نیز یکی از علل اصلی شکوفایی علم جامعه‌شناسی در جهان غرب شد.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است

۳. نبود بازار اجتماعی علم عامل سوم است. علم جامعه‌شناسی ما نمی توانست «سفارش اجتماعی» چندانی از جامعه دریافت بکند. در کشورهای پیشرفته، اقتصاد و شهر و نهادهای اجتماعی فعال و خلاق و پویا هستند و به علوم اجتماعی رجوع می کنند و می خواهند از آن برای حل مسائل و تعارضات استفاده بکنند. مثلاً در غرب، صنعت می‌فهمد که سدسازی صرفاً پروژه‌ای فنی نیست، سد سازه‌ای اجتماعی نیز هست و شهر سازی با سبک زندگی و نگرش مردم ارتباط دارد؛ بنابراین جامعه‌شناسان در آن دخالت داده می‌شوند. اما در ایران دولت بزرگ شده و جامعه را کوچک وغیر فعال نگه داشته است در نتیجه جامعه چندان رابطه فعال با جامعه شناسان ندارند. اقتصاد ایران رانتی و دولتی است و پویایی و دغدغه‌ی اجتماعی ندارد. شرکت‌هایی که از انحصار و رانت پدید آمده‌اند، نه به نگرش کارگران اهمیت می‌دهند، نه به سبک زندگی یا احساس بیگانگی در مناسبات تولید. در نتیجه، جامعه‌شناسی ایران با جامعه و اقتصاد مرتبط نمی‌شود و از «بازار اجتماعی» علم سفارش نمی گیرد و طبعاً مسأله‌های سرزمینی وارد دانش جامعه شناسی ما نمی‌شود.

۴. ضعف‌های جامعه ما از حیث مردمِ سازمان‌یافته عامل چهارم است، مردم، سازمان اجتماعی قوی ندارند. جامعه‌ی ایران به‌جای داشتن demos (مردم دارای تعریف حقوقی و سازمان اجتماعی و نهاد های مدنی ومحلی وشهری وصنفی وحرفه ای وسمنی)، بیشتر با پوپول و crowd (توده‌ی فاقد نظم اجتماعی) مواجه است. مردمی که نهادهای مدنی و اجتماعی در اختیار ندارند، نمی‌توانند به علم سفارش بدهند یا با آن وارد گفت‌وگو شوند. ازاین‌رو، در نبود چنین تعاملی، جامعه‌شناسی نیز از دل جامعه مسئله نمی‌گیرد. در نتیجه، بسیاری از جامعه‌شناسان ما به‌جای تحلیل، تنها به بیان دردها پرداخته‌اند. حتی نقدهای جامعه‌شناسی ما گاه به «ذکر مصیبت» بدل شده است. نوعی «پرولتاریای علمی» پدید آمده که به کار تکراری و بی‌افق مشغول‌اند؛ کارگرانی علمی که در میدان مستقلی مبادله علمی نمی کنند. در مجموع، این چهار عامل سبب شده اند که جامعه‌شناسی ایران نتواند رشد یابد و به بلوغ کامل برسد.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است
الهام عبادتی

 ‌در این هشتاد سال از آغاز آموزش جامعه‌شناسی در ایران، نوعی هم‌پایی میان جامعه‌شناسی و ایدئولوژی مشاهده می‌شود. حتی در پژوهش‌های انجام‌شده در مؤسسه‌ی مطالعات و تحقیقات اجتماعی نیز گاه گرایش‌های ایدئولوژیک، به‌ویژه گرایش چپ، دیده می‌شود. پرسش این است که آیا جامعه‌شناسی باید از ایدئولوژی جدا شود یا می‌تواند با آن هم‌زیستی داشته باشد؟

جامعه‌شناسی در ایران هیچ‌گاه عاری از نفوذ آشکار و پنهان ایدئولوژی نبوده است. ایدئولوژی به شکل «معرفت‌های موسمی» در آموزش‌ها و پژوهش‌ها نفوذ کرده است. ایدئولوژی نوعی آگاهی کاذب ولی نفوذ کننده، مدوّن اما بی‌پایه است؛ معرفتی که صدایش بلند است و دعوی انسجام دارد و نسبت به جزئیات و شواهد حساس نیست، تمایل به دشمن‌سازی دارد و احساسات را برمی‌انگیزد.

در نظام آموزشی ما نیز همین امر وجود داشته است؛ دانشجویان وحتی استادان گاه جذب این گفتارهای ایدئولوژیک می‌شدند. در آثارنویسندگان وسخنرانان برجسته ایرانی همچون آل‌احمد و شریعتی، کم وبیش ادبیات ایدئولوژیک خلق و وارد فضای عمومی می شد. در همان دوره اما استاد صدیقی که در جای پدر آموزش جامعه شناسی بود در کلاس‌هایش می‌کوشید مرز میان جامعه‌شناسی علمی و گفتار ایدئولوژیک را حفظ کند، هرچند ما دانشجویان آن دوره بیشتر تحت تأثیر ادبیات ایدئولوژیک بودیم تا آموزش های علمی که به نوعی آنها را خشک احساس می کردیم.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است
علی شریعتی و جلال آل احمد

 در ایران، صدای ایدئولوژی در رشته‌ی جامعه‌شناسی همیشه بلندتر بوده است، هنوز بخشی از ما زود به نتیجه می‌رسیم، با شواهد اندک حکم‌های بزرگ صادر می‌کنیم و این امر ریشه در جامعه‌ی توده‌وار دارد؛ جامعه‌ای که بیشتر از تحلیل، احساس می‌خواهد. نتیجه‌ی آن، گریز از عقلانیت و گرایش به گفتارهای عاطفی است. در نتیجه، جامعه‌شناسی ما گرفتار نوعی اغتشاش معرفتی می شد و این در آموزش، پژوهش، سیاست‌گذاری و مدیریت علمی ما انعکاس می یافت.

بااین‌حال، نباید این مسئله موجب نفی کلی جامعه‌شناسی در ایران شود. در کنار همه‌ی ضعفها جامعه‌شناسی ایرانی با سبک وسیاق علمی نیز وجود داشته است؛ با روش تحقیق، استدلال، و ارجاع دقیق به متون جهانی. هرچه میدان «خود-آیین» ِ علمی در ایران ومبادلات خلاق سرمایه‌های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی و نمادین در آن توسعه پیدا بکند به تعبیر بوردیو، «عادت‌واره‌های علمی» در چنین میدانی بسط می یابند. پس جامعه‌شناسی ایران هم از نظر ساختاری و نهادی با چالش روبه‌رو بوده و هم از نظر معرفتی. از یک‌سو، سلطه‌ی ساختارهای اداری و بوروکراتیک مانع استقلال دانشگاه و علم شده است؛ از سوی دیگر، نفوذ ایدئولوژی و نبود میدان علمی مستقل مانع رشد عادت‌واره‌های انتقادی شده است. بااین‌همه، جامعه‌شناسی ایران نیز همانند هر سنت علمی در حال توسعه است؛ میدانی زنده که باید خود را مدام بازنگری و بازسازی کند.

شما پیش‌تر گفتید که «جامعه‌شناسی ایرانی» را می‌توان محصول زیست‌جهان ایران و زیست انسان ایرانیِ در دوران مدرن دانست. پرسش من این است: تولیدات علمی جامعه‌شناسی در ایران، از آغاز ورود این رشته تا امروز، تا چه اندازه معطوف به مسئله‌ی ایران بوده است؟ به نظر می‌رسد مسئله‌ی ایران، به‌دلیل فقدان نگاه تاریخ‌مند، در بسیاری از تولیدات علمی ما (حتی در رشته‌های دیگر) غایب بوده است. گویی علم در ایران «بدون تاریخ زاده شده» و به همین دلیل جامعه‌شناسی نیز در بسیاری از تولیدات خود، حلقه‌ی مفقوده‌ای به نام ایران داشته است.

بله، درست است؛ برای نمونه به عامل این وضعیت اشاره کنم: نخست. بیشتر آثار جامعه‌شناسی در ایران ترجمه ای بوده‌اند. ما عمدتاً از مسیر ترجمه وارد شدیم؛ ترجمه خوب و لازم است اما کمتر توانستیم سنتز ها و تألیف‌های نیرومند و تفکرهایی برآمده از مسائل اجتماعی خود تولید کنیم. ترجمه‌محوری ما را در چارچوب مفاهیم آماده‌ی غربی نگه داشته است؛ ما در این مفاهیم بازی‌های غیرِمولد کرده‌ایم، بی‌آن‌که بتوانیم آن‌ها را با مسائل واقعی ایران پیوند دهیم.

دوم. کیفیت آموزش نیز بسیار ضعیف بوده است. از دل این آموزش‌های ضعیف، طبیعتاً پژوهش‌های نیرومند هم بیرون نمی‌آید؛ مفهوم‌سازی توسعه نمی یابد و علم نمی‌تواند جهان پیرامون را توضیح دهد. سوم. وقتی زمینِ علم سنگلاخی است، دانشمند مجالی برای بازی و خلاقیت ندارد؛ میدان بازی وجود ندارد، پس نمی‌تواند ایران را توضیح دهد و درگیر مسائل واقعی آن شود.

چهارم. ما اساساً «حوزه‌ی عمومی» قوی نداشتیم تا مسائل جامعه طرح و توسط دانشگاهیان «مسئله‌مند» شوند. دانشمند علوم اجتماعی باید بتواند از واقعیت‌های اجتماعی *آشنایی‌زدایی* کند؛ اما برای این کار، به آزادی آکادمیک، استقلال نهادی دانشگاه، اجتماعات خودگردان علمی و علم خودآیین نیاز دارد و هر یک از این پیش‌شرط‌ها در ایران با موانعی رو به روست. مردم نیز، به‌دلیل فقدان تشکل‌های مدنی، قدرت سفارش‌دهی علمی ندارند. انجمن‌های غیردولتی (NGOها) ضعیف‌اند و نمی‌توانند از دانشگاه مسئله‌محور خواسته‌ای مشخص داشته باشند.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است

پنجم. ارتباط ما با جهان نیز مختل شده است. علم نهادی بین‌المللی است و تنها زمانی بالنده می‌ماند که در مقیاس جهانی (و هم‌زمان محلی) در گفت‌وگو، تبادل و همکاری باشد. اما رفت‌وآمدهای علمی، پروژه‌های مشترک، درس‌های مشترک و استادان راهنمای مشترک در ایران به‌شدت کاهش یافته‌اند. این انزوای بین‌المللی تأثیر منفی مستقیم بر کیفیت علم گذاشته است.

ششم. در کشور ما «منطقه‌های ممنوعه» ای وجود دارد؛ حوزه‌هایی از زندگی اجتماعی که پژوهشگر نمی‌تواند به آن‌ها ورود کند یا درباره‌شان سخن بگوید. در نتیجه، پژوهش علمی محدود می‌شود و دانشگاهیان نیز به‌دلیل وابستگی نهادی، استقلال فکری خود را از دست می‌دهند. تحقیق در مورد بسیاری از موضوعات اجتماعی با موانع متعدد روبه‌رو است؛ از موانع مذهبی و ایدئولوژیک گرفته تا ملاحظات سیاسی.

هفتم. مشکل اجتماع علمی ماست. انجمن‌های علمی ضعیف‌اند، نشریات پژمرده‌اند، و از سوی دیگر فرسایش سرمایه های اجتماعی ومشکلات اقتصاد سیاسی سبب شده که حتی اوقات فراغت کافی برای مشارکت در اجتماعات علمی فراهم نیست.

نهم. آیین‌نامه‌هایی مثل آیین‌نامه ارتقا نیز وضعیت را وخیم‌تر کرده‌اند: پژوهشگر را به تولید انبوه مقاله و شمارش عددی وادار می‌کنند. اسطوره شمارش بر دانشگاه های ما سیطره یافته است. ریل گذاری‌های نادرست سیاستی سبب شده است که دانشگاه‌ها به «فروشگاه مدرک» (Certification Shop) تبدیل شده‌اند. در چنین شرایطی، علم نمی‌تواند ریشه‌دار و خلاق باشد؛ نمی‌تواند با مسائل اجتماعیِ واقعی پیوند بخورد و از بطن جامعه برخیزد.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است

دهم. مسئله‌ی «ورودی‌های دانشگاه» است. بخش بزرگی از دانش‌آموزان مستعد به رشته‌های تجربی می‌روند، چون خانواده‌ها آن‌ها را به رشته‌هایی تشویق می‌کنند که «بازار کار» داشته باشند. در نتیجه، علوم انسانی و جامعه‌شناسی از همان ابتدا با کسری جدی در کیفیت ورودی‌ها مواجه‌اند. بخش مهمی از مشکلات جامعه‌شناسی ایران ریشه در نظام آموزش‌وپرورش دارد.

در مدارس ما تفکر انتقادی پرورش پیدا نمی‌کند. آموزش‌وپرورش خلاقیت را سرکوب می‌کند؛ دانش‌آموزان، در محیطی کلیشه‌ای، با درس‌هایی حفظ‌محور و جدا از زندگی واقعی، دوازده سال آموزش می‌بینند و سپس وارد دانشگاه می‌شوند، بی‌آنکه مهارت اندیشیدن انتقادی و تخیل علمی داشته باشند.

در آموزش نوین، جنبش‌هایی وجود دارد که بر «آموزش با مثال واقعی» تأکید دارند (Exemplary Learning). مثلاً آب برای کودک فقط «H₂O» نیست؛ باید آن را لمس و تجربه کند تا درک واقعی به‌دست آید. در مدارس ما چنین «ارجاع مستقیم» (Direct Reference) به واقعیت‌ها وجود ندارد، و از همین‌رو پیوند آموزش با جهان واقعی از بین رفته است.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است

یازدهم. سیاست های متمرکز جذب اعضای هیئت علمی است که عمدتاً با معیارهای غیردانشگاهی، ازجمله سیاسی، انجام می‌شود. دوازدهم. مهاجرت گسترده‌ی نخبگان ایرانی نیز به این مسئله دامن زده است. ذخیره‌ی ژنتیکی و فکری جامعه به بیرون از سرزمین منتقل شده است. در داخل هم، استادان در معرض انواع مداخلات بیرونی‌اند؛ خطوط قرمز آموزشی و فشارهای سیاسی باعث می‌شود نتوانند آزادانه درباره‌ی پدیده‌های اجتماعی مثل جمعیت، محیط زیست، اعتماد، مشروعیت، مشارکت، فقر، طلاق یا نابرابری سخن بگویند. در نتیجه، جامعه‌شناسی از پرداختن به مسائل واقعی بازمی‌ماند.

به‌این‌ترتیب، آموزش جامعه‌شناسی از حیث مسئله‌محوری کم می آورد و توان تحلیل مستقل وآزادنۀ مشکلات واقعی زندگی مردم را چندان ندارد. دست و پایش بسته است و ذهنش ورزیده نشده تا با امور انضمامی روبه‌رو شود. برنامه‌های درسی نیز اغلب زائد و بی‌ربط‌اند؛ مباحثی طوطی‌وار که نه با واقعیت اجتماعی و نه با زندگی روزمره پیوند دارند. دانشگاه‌ها به‌جای مراکز اندیشه، تبدیل به مدارس بزرگ و حافظه‌محور شده‌اند. این اکوسیستم ناکارآمد، در مجموع، مانع شعله‌ور شدن جامعه‌شناسی در ایران شده است.

بنابراین، مشکل، ذهن ایرانی یا ناتوانی ذاتی او نیست؛ مشکل در *نبود میدان پژوهش* است. میدان علمی در ایران دشوار، سنگلاخی و پرمانع است. اما این همه مانع از جریان آب باریکه ای از جامعه شناسی ایران نمی شود، ما از نزدیک شاهد مقاومت معرفتی واخلاقی طیفی از اصحاب علوم انسانی و اجتماعی در شهرهای ایرانی هستیم، که به رغم ساختارهای بازدارنده و ضعف محیط علمی همچنان تقلاهای تفکری و علمی و ارتباطی و انتقادی دارند.

در سخنان شما اشتراک جالبی میان جامعه‌شناسی و مسئله‌ی ایران وجود دارد. شما بارها از «موانع» سخن گفتید و نشان دادید که چگونه جامعه‌شناسی در ایران به‌دلیل بسته بودن میدان علمی، نبود دانشگاه خودآیین، نبود حوزه‌ی عمومی و سیاسی‌شدن مسائل اجتماعی، به یک برنامه‌ی «متوسط» بدل شده است. به نظر می‌رسد «نهاد قدرت» در همه‌ی این سطوح حضور دارد؛ از سلطه‌ی فرمالیسم دانشگاهی گرفته تا کنترل نهادی. این وضعیت چگونه می‌تواند دگرگون شود؟ جامعه‌شناسی چگونه می‌تواند از نهاد قدرت رهایی یابد؟

بله، وضعیت واقعاً تراژیک و غم‌بار است. آموزش جامعه‌شناسی در ایران کم‌جان شده است. اجتماعات علمی ضعیف‌اند.

انجمن جامعه‌شناسی ایران نیز در سال‌های اخیر با فشارها ومحدودیت های اشکار ونهان روبه‌رو بوده است. در چنین شرایطی، همان‌طور که اشاره کردم، جامعه‌شناسی در کلاس، در انجمن، و در میدان پژوهش به اسانی نمی‌تواند کنش علمیِ جدی داشته باشد.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است

در دهه‌های اخیر، دستگاه‌های علمی و آموزشی کشور برای اسلامی‌سازی و بومی‌سازی علوم اجتماعی برنامه‌های گسترده‌ای اجرا کرده‌اند. بودجه‌های کلان به تدوین و کنترل کتاب‌های درسی اسلامی اختصاص یافته است. این پروژه‌ی وسیع، رابطه‌ی میان علم با دین، ایدئولوژی و سیاست را به‌شدت مخدوش کرده و سبب شده میدان علم، با قواعد علمی خود، نتواند کار کند؛ زیرا قواعد بیرونی مدام بر آن تحمیل می‌شود.

بله! این مداخلات نه‌تنها رویه‌ای، بلکه قانونی و نهادینه شده‌اند و به شکل نوعی فرمالیسم رسمی و بودجه‌دار در ساختار دانشگاه‌ها عمل می‌کنند. در چنین شرایطی، خیلی ها نتیجه می گیرند که گویا برای جامعه‌شناسی در ایران راهی باقی نمانده است. این وقتی است که صرفاً از منظر ساختار نگریسته شود و طبعاً به «پارادایم فقدان» می‌رسیم؛ یعنی به این نتیجه که جامعه‌شناسی در ایران اساساً با امتناع رو به روست.

اما اگر به‌جای «پارادایم فقدان»، از منظر «پارادایم امکان» بنگریم، چشم‌انداز متفاوتی پدیدار می‌شود. جهان صرفاً ساختار نیست، بلکه میدانی از معناها و رغبت‌هاست؛ همان‌گونه که «الکساندر» در چرخش فرهنگی می‌گوید، در هر جامعه‌ای حتی در لابه لای جبرها و نهادهای بسته نیز، همچنان ساختارهای معنایی و رغبت‌های نو زاده می‌شوند. در ایران نیز چنین پویایی‌هایی قابل مشاهده است.

نمونه‌ی آن دانشجویان جوان جامعه‌شناسی‌اند: با وجود ضعف‌های آموزشی و سهمیه‌بندی‌ها و فضای سخت‌گیرانه‌ی دانشگاه، آن‌ها کتاب می‌خوانند، ترجمه می‌کنند، با استادان خارجی از طریق ایمیل ارتباط دارند، حلقه‌های مطالعاتی تشکیل می‌دهند و در فضاهای غیررسمی دانشگاه—آنچه می‌توان «فضاهای سوم» نامید—گفتگوهای جامعه‌شناختی زنده‌ای شکل می‌دهند.

این فعالیت‌ها نشان می‌دهد که نوعی «مردمِ جامعه‌شناسی» در ایران وجود دارند—گروه‌هایی اجتماعی که گرایش‌ها، پرسش‌ها و انتظارات جامعه‌شناختی دارند و از دل خاک این سرزمین برمی‌خیزند. این پویایی‌ها، اگرچه محدودند، اما بیانگر وجود مقاومت‌های معنایی در برابر ساختارهای متصلب‌اند.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است
یوسف اباذری

 از این منظر، جامعه‌ ایران جامعه‌ای یکسره رام و تمکین‌پذیر نیست؛ جامعه‌ای است «بی‌قرار و معترض». فقط یک نمونه اش اقبال گسترده دانشجویان و طیفی از همکاران ما به سخنرانی‌های کسانی چون آقای اباذری یا بحث‌های انتقادی دانشجویان است. پس در برابر جریان مسلط و فرمالیته‌ی دانشگاهی (Mainstream Sociology)، جریان‌های کوچک اما مستعدی از جامعه‌شناسی انتقادی در حال شکل‌گیری‌اند: حلقه‌های مطالعه، ترجمه‌های دقیق، ارتباط با محققان جهانی، و حتی رساله‌هایی که به‌طور جدی در موضوعات انضمامی کار می‌کنند و یافته‌های قابل توجهی دارند و من از نزدیک با نمونه‌هایی از آنها کارکرده‌ام و می‌کنم.

از همین‌جا می‌توان گفت جامعه‌شناسی ایران دو چهره دارد؛ رویی به عقب و زمین‌گیر در منافع، قدرت و ایدئولوژی؛ و رویی دیگر به آینده، پرتلاش و معناجو ونقاد. این دومی از دل پویایی ها و بی‌قراری جامعه و از طریق ارتباط فرهنگی و تمدنی ایران با جهان سر برمی‌آورد.

با وجود انسدادهای نهادی، پویایی‌هایی واقعی در بدنه‌ی علم وجود دارد: رساله‌هایی جدی که در آن‌ها یافته‌های واقعی استخراج می‌شود؛ دانشجویانی که کار خود را با شور دنبال می‌کنند و حلقه‌ها و انجمن‌هایی که در اتاقی کوچک اما مستقل، تفکر جمعی را تمرین می‌کنند.

به رغم همه محدودیتهای ساختاری، در سطحی عمیق‌تر، معناها هنوز در جامعه زنده‌اند. چرخش فرهنگی ایران در کار است و معنا ها در جامعه عمل می‌کند در لایه‌های اجتماعی و حتی مدیریتی رسوخ می کند. حتی مدیرانی در سطوح پایه و میانی تحت تأثیر این پویایی ها می شوند وفضاها و عملکردهای مرزی گشوده می شود. اینها همه نشانه‌ی حضور همین معناها هستند. از این‌رو، جامعه‌ی ایران کاملاً تسلیم آپاراتوس‌ها و هژمونی‌ها نشده است.

تجربه زیسته؛، کلاس‌ها، آموزش‌ها و رساله‌هایی که دارید آموزش جامعه شناسی و علوم اجتماعی را چگونه برآورد می‌کند؟

در کنار آموزش ها وپژوهش های ضعیف جامعه شناسی، صورتهای خلاقی نیز هست. برای نمونه در پژوهشی که برای رساله خانم دکتر فاطمه عزلتی در خدمت شان بودم تلاشی صورت گرفت تا در ادامه طبقه‌بندی سی.رایت میلز درباره‌ی جامعه‌شناسی انتقادی و دیوانی ونیز در بسط سنخ شناسی بورووی، یک دسته‌بندی تازه‌تری از میدان واقعی ایرانی در آموزش جامعه شناسی اکتشاف بشود. این کار از طریق مشاهده، بررسی مطالعات موجود، شرکت در کلاس‌ها و گفتگو با دانشجویان، دانش‌آموختگان، استادان و سایر ذی‌نفعان انجام شدو در نهایت، شش تیپ جامعه‌شناسی در صحنه کنونی ایران شناسایی شد که فراتر از دسته‌بندی‌های مرسوم مانند «مکتب اوین» یا «مکتب گیشا» بود:

۱. جامعه‌شناسی رسمی: در این گونه، «استاد فرهیخته» ظهور می‌کند. این استاد، که غالباً به سنت مدرن مِرتونی (Mertonian) تعلق دارد، به مثابه «اسقف اعظم کلیسای علم» عمل می‌کند. این نوع جامعه‌شناسی در دانشگاه‌ها حضوری رسمی و پررنگ دارد، استادانش پرآوازه هستند، درس می‌دهند، دانشجو تربیت می‌کنند و آثارشان مورد بحث قرار می‌گیرد.

۲. جامعه‌شناسی انتقادی: در اینجا با «استاد منتقد» و تفکر دگراندیشانه مواجهیم. این استاد لزوماً فرهیخته یا حتی مدرن (به معنای مرسوم) نیست، بلکه رویکردی پساساختارگرا، پسااستعماری و پسامدرن دارد. گفتمان او انتقادی، گلایه‌آمیز و گاهی پریشان است و اغلب ایده‌هایی «نابهنگام» مطرح می‌کند که موج‌هایی را در فضای جامعه‌شناسی ایران به راه می‌اندازد.

۳. جامعه‌شناسی کارکردی (فانکشنال و انضمامی) این گونه از جامعه‌شناسی نه بر اساس مفاهیم اکتشافی، بلکه حسب اقتضائات کاری وشغلی پیش می رود. نمایندگان این رویکرد، که ما آن‌ها را «استادان پیمانکار» نامیدیم، نگاهی پراگماتیستی دارند. آن‌ها پروژه‌های پژوهشی را با بودجه‌های مشخص بر عهده می‌گیرند، گزارش تهیه می‌کنند و البته نتایج کار خود را در قالب مقاله منتشر می‌سازند وراحت ارتقا می یابند.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است

۴. جامعه‌شناسی اجتماعی: برخلاف جامعه‌شناسی برج عاجی دانشگاهی که گاهی از متن جامعه فاصله می‌گیرد، این جامعه شناسی در ارتباط مستقیم با زیست‌جهان مردم قرار دارد. فعالان این حوزه با سازمان‌های مردم‌نهاد (NGOs) همکاری و همکنشی ارتباطی می‌کنند و حضور فعالی در بطن جامعه، در کوچه و خیابان دارند. رویکرد آموزشی و پژوهشی آن‌ها نیز کاملاً مبتنی بر تعامل با مصائب و مسائل واقعی جامعه است.

۵. جامعه‌شناسی سازمانی و رفتاری: این گروه را می‌توان «کارکنان» یا کارمندان دانشگاهی حوزه جامعه‌شناسی دانست. برای آن‌ها، معیارهای سازمانی مانند رزومه، آیین‌نامه ارتقاء و مدرک تحصیلی در اولویت قرار دارد. اگر جامعه‌شناسان رسمی «اسقف‌های اعظم» علم باشند، این گروه «کشیش‌ها» یا مؤمنان کلیسای علم هستند که با تولید مقالات و پیروی از قواعد بوروکراتیک، به سرعت در مراتب دانشگاهی مانند استادیاری و دانشیاری واستادی پیشرفت می‌کنند.

۶. جامعه‌شناسی در راه (Coming Sociology): این یک تیپ در حال ظهور است که از چند منبع تغذیه می‌شود: یک سو به پویایی‌های شهری، انجمن‌ها و همهمه‌های شهر متصل است؛ سوی دیگر آن با شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی در ارتباط است و از طرفی دیگر، با فرآیند جهانی‌شدن و دانشگاه‌های جهان پیوند دارد. اعضای این گروه (اعم از دانشجو و استاد) الگوهای متنوع تری برای تدریس، یادگیری و پژوهش دارند. تحقیقات آن‌ها اغلب بر موضوعات جدیدی مانند زنان، رسانه‌ها، اشیاء و فرهنگ شهری وزیست جهان وفضا و جنسیت وبدن مندی و محیط زیست و مانند آن متمرکز است و بخش قابل توجهی از تولیدات جامعه‌شناسی امروز ایران در همین حوزه قرار می‌گیرد. نمونه بارز این نسل جدید را می‌توان در حلقه‌های مطالعات فرهنگی مشاهده کرد.

جالب است که در این گونه آخر، «اشیاء» نیز به عنوان کنشگر در نظر گرفته می‌شوند که یادآور نظریه کنشگر-شبکه (Actor-Network Theory) کسانی چون برونو لاتور است. این نگاه ما را به این نتیجه می‌رساند که ایران نه یک ساختار تمام‌شده و نه حتی یک میدان صرف، بلکه یک «فضای معانی» است. و از آنجا که معانی اهمیت دارند، ایران را باید یک «طرح ناتمام» دانست و جامعه‌شناسی ایران نیز به تبع آن، یک طرح ناتمام است.

آیا شواهد دقیق‌تری برای این تحلیل هست؟

این شواهد را رخدادها می‌بینیم. زمان در ایران ، سطوح مختلفی دارد: سطح اول بسیار کلان، زمان وجودی (Ontological) است وایران به عنوان جامعه کهنسال و دیرنده را طی قرون و اعصار در آن زمان می توان دید که با وجود همه دگرگونی‌ها همچنان یک تداوم پاره خطی دارد و در همین پاره خطها ایرانیان تقلاهایی داشتند و خود را حفظ کرده‌اند . سطح دوم زمان دورانی وعصری (Epochal) مانند دوران باستان، دوران زرین تمدنی، دوران انحطاط، دوران بیداری مجدد و تجدد یا پساتجدد است، و یک زمان دوره ای و پریودیکال (Periodical) مثل دوره انقلاب و یا الان که دوره پسا انقلاب است . اما مهم‌تر از همه، زمان رخدادی (Momentum) است وتحلیل بزنگاه لازم دارد ؛ لحظه‌هایی نابهنگام که همه‌چیز را دگرگون می‌کنند. «لحظه مهسا»، «لحظه زنان» یا «لحظه اشیاء» یا لحظه‌های نسلی از این دست هستند. به نظر می‌رسد آن جامعه‌شناسی نوع ششم ایرانی که عرض کردم در حال ظهور است ، دقیقاً در همین لحظه‌ها کار می کند.

برای مثال، در میانه ۱۴۰۱، من کلاسی در دانشگاه علامه داشتم که در آن دانشجویانی با دیدگاه‌ها و پوشش‌های کاملاً متفاوت، از جمله دانشجویان مذهبی، در کنار هم می‌نشستند و با احترام متقابل آزادانه گفتگو می‌کردند. آن کلاس، یک «لحظه» بود؛ فضایی در حال شدن که حتی اگر موقتی باشد، اثر خود را بر جای گذاشت. این همان نیرویی است که در کلاس درس و خیابان و دانشگاه سرازیر شد و فضا را تسخیر کرد. امروز حضور دانشجویان وفرزندان عزیزمان را با پوشش اختیاری متنوع در کلاس‌های درس مان می بینیم که چقدر به همدیگر احترام می‌گذارند. این «لحظه‌ها» جامعه‌شناسی ایرانی را نیز متحول می‌کنند. اکنون «لحظه هوش مصنوعی» در حال درگیر کردن خود با این علم است. «لحظه‌های نسلی» نیز اهمیت دارند. نسل جدید استادان و دانشجویان با هبیتوس (عادت‌واره)، سبک زندگی علمی، شیوه نگارش و مسائل پژوهشی متفاوتی ظاهر شده‌اند.

شاید یکی از مهم‌ترین تحولات، زنانه شدن جامعه‌شناسی ایران باشد. در گذشته این حوزه عمدتاً مردانه بود، اما امروز با ورود نسل جدیدی از دانشجویان دختر، شاهد ظهور چشمگیر «زنان جامعه‌شناس» هستیم که خود یکی از بزرگترین تحولات این رشته در ایران است.

زنانه شدن کلاس‌های جامعه‌شناسی و ورود نسل جدیدی از دختران به این رشته، که روندی روبه‌رشد و چندین ساله است، به ناچار روش‌های تحقیق این رشته را نیز به سمت رویکردهای فمینیستی سوق می دهد. کتابی از شلین هِسه-بایبر (Sharlene Hesse-Biber) با عنوان «روش تحقیق آمیخته: پیوند نظر و عمل» را ترجمه کرده‌ام. در این کتاب، فصلی به «روش‌شناسی فمینیستی» اختصاص دارد که منظور از آن، یک رویکرد سیاسی ایدئولوژیک نیست، بلکه یک نگاه معرفتی و علم‌شناختی جدید است.

هِسه-بایبر استدلال می‌کند که علم، به‌طور تاریخی، ماهیتی مذکر داشته است. در حالی که رویکرد مردانه مبتنی بر «لوگوس» (logos) — یعنی ابژه‌سازی، تحلیل انتزاعی و تصرف موضوع — است، اما در مقابل این لوگوس، نگاه زنانه از «بایوس» (bios) — یعنی مراقبت از زندگی و فهم همدلانه — نشئت می‌گیرد. این تفاوت بنیادین، همه چیز را از انتخاب مسئله و ابزار تحقیق گرفته تا شیوه نگریستن و تحلیل، دگرگون می‌کند. این یک تحول معرفت‌شناختی است. با ورود زنان، جامعه‌شناسی ایران با مسائل و روش‌های تازه‌ای روبرو خواهد شد. نگاه یک زن جامعه‌شناس به همین میز، خیابان یا یک پدیده اجتماعی، با نگاه یک مرد متفاوت است و همین تفاوت، سرچشمه دانشی جدید است.

برگردیم به آن جامعه شناسی در حال ظهور ایرانی که می‌گفتید…

این را چنانکه گفتم می‌توان با «چرخش فرهنگی» و «لحظه‌ها» توضیح داد. در دل این لحظه‌های تحول، «ایرانِ در حال ظهور» و به تبع آن، «جامعه‌شناسیِ در حال ظهور» شکل می‌گیرد. البته این وضعیت یک جنبه تراژیک نیز دارد: جامعه ما به دلیل محدودیت‌ها و عقب‌ماندگی از جریان زمان، چه هزینه گزافی پرداخت می‌کند و چگونه از سرمایه انسانی و ظرفیت جامعه‌شناسی برای بهبود جهان اجتماعی خود محروم مانده است. این رنج، واقعیتی انکارناپذیر است.

اما در مقابل این وضعیت تراژیک، وقتی به آن «لحظه‌ها» و «ایرانِ در حال ظهور» (Coming Iran) نظر می‌کنیم، نوعی فلسفه امید جامعه‌شناختی متولد می‌شود. برای مثال، عباس کاظمی از دانشگاه اخراج شد، اما دوباره از نو ظهور کرد. نگاه، روش و عادت‌واره (Habitus) متفاوتی که او نمایندگی می‌کند، در گفتگو با دانشجویان و همکاران و در نوشته‌هایش، افق‌های تازه‌ای برای دانشجویانش گشود. وضعیت‌های نوظهور، در فضاهای غیررسمی — کنج سالن‌ها، زیرپله‌ها و کافه‌ها — در حال شکل‌گیری است. این شبکه‌ها و حلقه‌ها، از طریق ارتباطات مجازی، جهانی شده ؛ در عمل تحرک (Mobility) جدیدی را در جامعه‌شناسی ایران ایجاد می کنند.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است

برای درک تفاوت این دو رویکرد، به تجربه شخصی خودم اشاره می‌کنم. چندی پیش فردی با من تماس گرفت برای دعوت به یک گفتگو در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و بعد توضیح داد که با مدیریت دانشگاه برای در نظر گرفتن «امتیاز ارتقاء» به اعضای هیئت علمی حاضر در جلسه و همچنین پوشش گسترده «رسانه‌ای» هماهنگ کرده‌اند. من این پیشنهاد را رد کردم، زیرا اساس آن را غیراخلاقی و غیرآکادمیک یافتم. من چگونه می‌توانم بپذیرم که افراد برای کسب امتیاز ارتقاء در پای صحبت من بنشینند؟ چنین انگیزه‌ای ارزش هر گفتگوی علمی را از بین می‌برد.در مقابل، سخنرانی‌هایی را شاهد بودیم که افراد بدون هیچ اجبار یا انگیزه‌ای بیرونی، صرفاً برای شنیدن و مشارکت در گفتگو حضور می‌یافتند. حتی هویت شخص سخنران در درجه دوم اهمیت قرار دارد؛ آنچه مهم است، جوشش و پویایی معناهایی است که در ذهن آن جوانان شکل می‌گیرد.

این نشان می‌دهد که جامعه‌شناسی ایران به سادگی تسلیم ساختارهای قدرت نمی‌شود. این علم نوعی «لغزندگی» و سرشتی «گریزپا» دارد که اجازه نمی‌دهد کاملاً به تصرف درآید. من در گذشته در سالگرد تأسیس موسسه مطالعات اجتماعی، دانش اجتماعی در ایران را به سه دسته تقسیم کردم:

۱. علم مُقفَل (Locked): دانشی که در قفل مانده و اجازه بروز ندارد.

۲. علم مُعطّل (Stagnant): دانشی که جاری نمی‌شود و مورد استفاده قرار نمی‌گیرد.

۳. علم ساکت (Silent): دانشی که وجود دارد اما زبان گفتن و ابراز خود را ندارد.

اما در برابر همه این‌ها، یک علم ناطق جامعه‌شناسی نوظهور و در راه هست که در فضاهای غیررسمی، حتی به صورت «نجوا» به حیات خود ادامه می‌دهد. در میان همه بن‌بست‌ها، محنت‌ها و دیوارهای بلند، ایده دانشگاه ایرانی همچنان هست و «ایده جامعه‌شناسی» در ایران در آن زیر پوست، همچنان نبضی می‌زند، بی‌قراری و شوری وجود دارد که نشان می‌دهد این ایده زنده است. بخشی از این پویایی از طریق مهاجرت و دیاسپورای ایرانی به خارج از کشور منتقل می‌شود، که خود یکی از الگوهای تاریخی تحول در ایران (مانند مشروطه) بوده است.

در نهایت، افق‌های جدیدی در حال پدیدار شدن است. جامعه‌شناسی در حال مردمی شدن است و شاهد ظهور پدیده‌ای هستیم که می‌توان آن را «علم شهروندی» (Citizen Science) در جامعه شناسی نامید یا علم الاجتماع شهروندی : مردمانی که بدون داشتن مدرک رسمی، جامعه‌شناختی می‌اندیشند و به تحلیل جهان خود می‌پردازند. این نشان می‌دهد که جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است که به حیات پویای خود ادامه می‌دهد.

درباره مفهوم «علم شهروندی» در جامعه شناسی و علم الاجتماع شهروندی، بیشتر توضیح می دهید؟

مفهوم «علم شهروندی» (Citizen Science) به این معناست که دوران انحصار تولید علم توسط دانشمندان به سر آمده است. امروزه، شهروندان عادی نه فقط دانش را مصرف می‌کنند، بلکه خود به «تولید کار علمی» می‌پردازند. برای مثال، پس از فاجعه چرنوبیل، کشاورزان محلی پیش از دانشمندان، به بررسی علمی تأثیرات تشعشعات رادیواکتیو پرداختند و این کنشگری آن‌ها بود که دانشگاه‌ها را به تحرک واداشت.

این رویکرد در برابر «مدل نقص» (Deficit Model) قرار می‌گیرد. این مدل فرض می‌کند که دانشگاهیان، دانشمند و دانا هستند و شهروندان، جاهل و دارای نقص معرفتی؛ بنابراین، وظیفه دانشمندان صرفاً «انتقال» دانش به مردم از طریق مقاله و سخنرانی است. جامعه‌شناسی ایران تاکنون عمدتاً در چارچوب همین مدل نقص عمل کرده است. اما اکنون، شاهد ظهور یک «علم‌الاجتماع شهروندی» هستیم که از دل جامعه تحصیل‌کرده ایران برمی‌خیزد.

جامعه‌شناسی ایران، پروژه‌ای ناتمام است

از دید من، این پدیده ریشه در شکل‌گیری یک «توده بحرانی» (Critical Mass) در جامعه ایران دارد. در زمان انقلاب، میانگین سطح سواد بزرگسالان ایرانی طبق آمار یونسکو، تنها دو و نیم کلاس بود. امروز پس از چهار دهه، این میانگین به حدود یازده کلاس رسیده و به سطح کشورهای توسعه‌یافته (حدود ۱۳ کلاس) نزدیک می‌شود. وجود بیش از ۲۰ میلیون دانش‌آموخته دانشگاهی و حضور پررنگ زنان در عرصه‌های اجتماعی، یک جهش کیفی و توده‌ای بحرانی ایجاد کرده است که گرچه هنوز به تحول ملموسی منجر نشده، اما ظرفیت‌های عظیمی را در خود نهفته دارد. از دل این توده بحرانی، جامعه‌شناسی جدیدی با ترازی متفاوت در حال ظهور است.

البته این توده بحرانی، حامل درد و تنش است. نگاه ناامیدانه‌ای که می‌گوید «از این وضعیت چیزی درنمی‌آید»، بخشی واقعی و قابل درک از جامعه امروز ایران است و من قصد انکار آن را ندارم. این تنش، استرس و فهم، بخشی از واقعیت ایران است، اما تمام آن نیست. به قول مولانا: «گفت آن اللهِ تو لبّیکِ ماست، آن نیاز و درد و سوزت پیکِ ماست». این تنش خود می‌تواند نیرویی سازنده باشد و به تعمیق نگاه جامعه‌شناختی یاری رساند. جامعه ایران تسلیم‌ناپذیر است.

متأسفانه، جامعه‌شناسی رسمی ما نتوانسته است از این «خصیصه اعتراضی» فرهنگ ایرانی به شکلی سازنده بهره ببرد. در عوض، برخی از ما ها با «فروش درد و رنج» به مردم و تقویت حس ناامیدی، این خصیصه را مسخ کرده ایم. این رویکرد به جای اعتلابخشیدن و عمق‌دادن به آگاهی انتقادی، تنها به مرثیه‌خوانی بسنده می‌کند. کار دانشگاه‌ها تنها این نیست که با جامعه «همدردی» بکنند، بلکه رسالت علم در آشنایی زدایی ومسأله گشایی و ریشه یابی و پاسخگویی است.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2219848

برچسب‌ها

داغ ترین های لحظه

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 10 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین