خاطرات خواندنی یک مدیر دولتی معزول دوره قاجاری است که زمانی رئیس تلگرافخانه خرم آباد بوده و پس از عزل، گرفتاری های فراوانی پیدا کرده است. این متن، برای شناخت تاریخ اجتماعی دوره قاجاری جالب است. نویسنده میرزا علی اصغر خان قمی است که عزلش در سال 1311 ق / 1272ش روی داده است.

داستان یک عزل و پیامدهای آن
خاطرات میرزا علی‌اصغر خان، تلگرافچی معزول خرم‌آباد
از سال 1311 قمری

مقدمه
دفترچه ای است که سی صفحه آن خاطرات شخصی فردی به نام میرزا علی اصغر خان قمی است، و باقی صفحات آن تمرین زبان فرانسه به صورت نوشتن لغات و ترجمه آن. یادداشت های پراکنده دیگری هم در آن هست. اما این سی صفحه، داستان عزل او از مسوولیت تلگرافخانه خرم آباد از سوی مخبرالدوله، در سال 1311ق و آزار و اذیت های دنباله آن در چند ماه اقامت اجباریش در خرم آباد، تا اقامت در بروجرد و از آنجا آمدن به قم ـ جایی که خانه و زندگی داشته و مادرش هم آنجا بوده ـ و سپس رفتن به تهران و باقی حکایات آنجاست. در تهران، مشکلات دیگری داشته و معلوم می شود که همسرش از دنیا رفته و او بر سر مسائل مالی با پدرزنش درگیر شده است. در پایان، رفتن به محضر سید علی اکبر تفرشی است که بی فایده بوده و دنباله آن هم گویا نوشته نشده است. 

این نوشته در درجه اول، زندگی روزمره یک مدیر دولتی است، مدیری که به دلیل موقعیت تلگرافخانه در آن زمان، نفوذی در شهر داشته و می توانسته بجز حقوق، پول های حاشیه ای نیز برای خود جمع کند، اما پس از عزل، رئیس بعدی با کمک حاکم، او را مجبور می کند که آنچه را از این طریق بدست آورده، از او بگیرد. کشاکش های افراد بر سر داشتن این پست ها، شگردهای آنها برای خراب کردن یکدیگر با نامه نگاری به مرکز، و روش های آنها برای سرکیسه کردن افراد، به روشنی از این یادداشت ها بدست می آید.

نوع نگارش وی و توجه خاص او به مسائل جاری زندگی، حتی اشاره به خواب و خورد و خوارک، ما را با بخشی از تاریخ اجتماعی این دوره آشنا می کند. در یک بخش خاص، میرزا علی اصغر خان، به شرح مشکلات قاطرداری می پردازد که در نوع خود از نظر مخارج و هزینه ها جالب توجه است. همین طور در وقت رسیدن به قم، مصمم می شود خانه اش را تعمیر کند که در اینجا هم، تجربه بنایی، بناهای مختلف، خوبی و بدی آنها و مخارج و هزینه ها و نیز خرابکاری آنها را شرح داده است. در میانه این خاطرات، بخشی از آداب و عادات زندگی و تقیدات اشخاص نیز روشن می شود. در یک مورد، و در وقت رفتن از قم به تهران، از علی آباد و حسن آباد اطلاعات اندک اما تازه ای بدست می دهد. در وقت ورود به شهر هم، پیش خود می اندیشد که اگر در حضرت عبدالعظیم در وقت وارد شدن، جنازه ای ببیند، لاجرم روزهای سختی را در تهران خواهد داشت که چنین هم می شود. تفأل زدن به مثنوی هم در موردی آمده و حکایت دوستی خاله خرسه را دیده که آن هم عینا مورد توجهش قرار می گیرد. در موردی هم از خوشمزگی های یک اصفهانی یاد می کند که البته چندان خوشش نیامده است. حکایت رفتار پدرزنش با او هم شیرین گزارش شده و آن هم تجربه دیگری از روزگاری است که آدمیان در ادوار مختلف انواع و اقسام آنها را تجربه می کنند.

به هر روی، متن را چه خاطرات بنامیم چه سفرنامه، تجربه یک برهه از یک زندگی در دوره قاجار است که شیرین نوشته شده است. (قم، 16 اسفند 1396)

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

فصل: سعایت و اسباب چینی
تازه می رفت که در لرستان سعادتی همراه، و از مراتب آگاه شویم، و حکومت آنجا که نواب اشرف والا حشمة الدوله باشد، سراً و جهراً معاون بشود، روز بیستم شهر ربیع الثانی سنه 1311 آقای خان سرهنگ تلگرافچی بروجرد، دوستانه اطلاع داد که امروز تلگرافی از مرکز به میرزا طاهرخان سرتیپ شد که امر قدر قدر همایونی شرف صدور یافته که رؤسای تلگراف زیاده بر دو سال یک نقطه نباشند؛ لهذا شما بروید عراق، نصرالله خان بیاید بروجرد، میرزا حسن خان پسر مشیر می رود گروس، باقرخان می آید خرّم آباد.

خیلی حیرت کردم و جای حیرت هم بود؛ زیرا هفت ماه زیادتر نبود که مأمور آنجا شده بودم. با خود گفتم، این تغییر مستعجل علامت بدبختی بسیار مفصّلی است که بعدها باید منتظر شد. والاّ چه جهت دارد اشخاصی که چهار پنج سال است مأموریت شان طول کشیده تغییر مکان می‌دهند [نمی دهند!]، من که هنوز سالی نگذشته سرم باید بی کلاه باشد.

روز بعد شاهزاده حشمة الدوله بر حسب رسمی که داشتند، دو روز یک مرتبه، تلگرافخانه می آمدند، تشریف آوردند، تلگرافی هم میرزا طاهر خان به ایشان کرده بود که من مأمور عراق شده، نصرالله خان به جای من می آید، هرگاه فرمایشی در عراق هست بفرمائید. ضمنا هم اظهار داشته بود که ماهانه ی دو ماه من که حواله صادق خان سلطان فرموده بودید، پس افتاده، و حالا که شنیده من دیگر مأمور این جا نیستم، در دادن اهمال دارد، بفرمائید بدهید.

شاهزاده بر حسب ظاهر خیلی متغیّر شده، فرمودند، فلانی! امروز خوب خبری به ما ندادی، زیرا میرزا طاهر خان تازه رفته بود با من دوست و محرم شود؛ به علاوه نصرالله خان را سفر سابق که بروجرد بودم، دیدم، بسیار مدمغ و طماع و نفهم است. عرض کردم خود من هم از قرار مذکور از خدمت مرخّص می شوم، و باقرخان به جای من خواهد آمد.

از شنیدن [7] خبر ثانوی زیادتر تغییر حالت داده، فرمودند: هرگز نمی گذارم شما دو نفر معزول شوید، و جای شما دو نفر طماع و مفسد بیایند. باقرخان داماد لطیف خان سرتیپ است، اهل بلد است، مسلّما مرا راحت نخواهد گذاشت. به علاوه با خوانین لرستان از قدیم دوستی و دشمنی دارد، و من شنیده ام سفر سابق که در حکومت ناظم حکومت مأمور لرستان بود، با طایفه والی ها نزاعی کرده، سرباز خبر کرده، نزدیک بوده صد نفر از طرفین کشته شود که والی زاده ها عاقلی کرده، میان خانه هاشان می‌روند. امشب تلگرافی به جناب دبیر مملکت می کنم که از جناب مخبرالدوله خواهش نمایند این تغییر و تبدیل را موقوف دارند.

من عرض کردم حالت جناب مخبرالدوله را من بهتر از سرکار والا می دانم؛ خوش ندارند حکام در امورات اداره شان مداخله کنند. به علاوه اگر این کار دولتی و حسب الامر باشد، شما بی جهت خود را هدف تیر ملامت خواهید فرمود. بنده و عمرو و زید در صورتی که سرکار والا ماهانه می دهید، و هر شفاعتی می کنند، قبول می فرمائید، و همه جور همراهی و مرحمت می فرمائید، فرقی نداریم، و خدمت خواهیم کرد. سرکار تأمل نمائید این دو نفر وارد شوند، و خلعت و انعام سرکار را ببینند، شرط باشد بهتر از ماها خدمت گزار شوند.

شاهزاده اگرچه به این عرایض ساکت شدند، اما باز اظهار حزن و اندوه می فرمودند. روز دیگر به میرزا طاهرخان جواب دادند که از ملاحظه تلگراف شما بسیار محزون شدم، هرگاه بتوانید این تغییر و تبدیل را متروک بدارید، من همه نوع در همراهی حاضرم و هر قدر که تعارف در این باب می دهید، من از خود می دهم، بدهید، و نروید؛ و اگر نشد و حتمی خواهید رفت، دوستی مرا مادام العمر با خودتان خواهید دید. با نهایت خلوص، ماهانه دو ماهه خود را هم به موجب این تلگراف از صادق خان سلطان دریافت نمایید، یک ماه هم ماهانه من عقب مانده بود به توسط پیشخدمت خود مرحمت فرمودند. [8] به من بیست تومان و به میرزا طاهرخان سی تومان می دادند، ولی دو ماهه میرزا طاهرخان داده نشد، یعنی صادق خان بروجرد نبود، و خرم آباد آمده بود و شاهزاده مفت خود دانسته دنبال نکردند.

[ورود باقر خان تلگرافچی جدید]
من به واسطه این فرمایشات شفاهی که از خود شاهزاده شنیدم تصور کردم واقعیت دارد، ولی امورات آتیه خلاف آن را آشکار کرد. باقرخان روز شانزدهم جمادی الاولی وارد شد، و لدی الورود به چادر لطیف خان سرتیپ رفته، به اتفاق ایشان خدمت شاهزاده می رسند. شاهزاده به قدری از آمدن مشارالیه اظهار بهجت و سرور می فرمایند که مثل این بوده ایالت عربستان ضمیمه لرستان شده. بعد از ملاقات شاهزاده با نهایت مسرّت و بشاشت که هیچ منتظر نبود، آمد تلگراف خانه، ورود خود را به مرکز اطلاع داد. دو روز جواب نیامد. من هم از همان روزی که مشارالیه وارد شد، تلگرافخانه را ترک کردم، دیگر نرفته، منتظر جواب طهران و تعیین تلکلیف شدم. روز سیم رفتم تلگرافخانه. باقرخان تلگرافی به این مضمون نشان داد:
جواب: محمد باقرخان سرتیپ نظم تلگرافخانه و سیم با شما است. میرزا علی اصغرخان هم آنجا باشد، جایی نرود تا بهار ببینم چه باید کرد. مخبرالدوله

این جواب برای من و باقرخان علائم خوبی نبود، و بسا ملاحظات باریک که باقرخان می کرد که شاید باز آب رفته به جوی برگردد، و مأموریت من موقتی باشد، بخیالات خود خواست مرا خام نماید. گفت فلانی، بودن شما تعریفی ندارد. گفتم: چه کنم. گفت بروید بروجرد، تلگراف کنید، نتوانستم در استان بمانم. گفتم: شاید بی اذن رفتن من باعث انزجار خاطرشان شد و حکم کردند مرا عُنفاً و تحت الحفظ به لرستان عودت دادند. گفت: شما عجب باریک بین شده اید، هزار نفر بی اذن آنها از جائی [9] به جائی رفته‌اند و هیچ طوری نشده، مثل آنکه شما خرم آباد آمدید، به میرزا محمدعلی خان حکم کردند خرم آباد بماند، و تلگرافچی شما باشد، و او بی اذن رفت و از بروجرد اظهار کرد، و هیچ طوری نشد. گفتم: شما صحیح می فرمائید، اما من فعلا در خودم احساس یک بدبختی بزرگی می کنم که به هر کاری دست بزنم جز وبال و کفال به آن ندارد، پس بهتر آن است که همان نحو که فرموده اند توقف کرده تا ببینم چه می شود.

گفت: پس انتظار حوادث این جا را داشته باشید. گفتم اُفوّض امری الی الله؛ اوّلا کاری به کسی نکرده ام که منتظر تلافی باشم. دو سه نفر در این ولایت کارشان به من افتاده است، بعد از آنکه کارشان را اصلاح کرده ام، تعارفی به من داده اند؛ حال اگر بخواهند به اسباب چینی پس بگیرند، نقلی نیست. گفت: درد بی درمان در همین مسائل است که دیروز میرزا رحیم کلانتر و حاجی آقای پسر آقا صدرالدین نزد من آمده، بعضی چیزها می‌گفتند. گفتم چیزی میانه من و آنها نیست غیر از آنکه عرض کردم. گفت: آنها که طور دیگر مذکور می داشتند، به علاوه شاهزاده حشمة الدوله هم می فرمودند پنجاه تومان به شما داده اند که در تلگرافخانه بنائی کنید و نکرده اید. گفتم: پس این اطاقها از کجا ساخته شده، شما که معمار نیستید بفرستید معمار بیاید بازدید نماید، هر قدر تصدیق کرد من حرفی ندارم. گفت: خیر اینها به خرج شاهزاده نمی رود و پول را پس می گیرند. گفتم ضرر مالی نقلی ندارد. زیر چشم نظری تند کرد که پس منتظر باشید.

[ماندن در خرم آباد و آغاز شدن مشکلات]
دو سه روز از این مقدمه گذشت. میرزا مصطفی خان دکتر و حکیم باشی آمد منزل من، گفت: باقرخان می گوید یا وجه بنائی را پس بدهید یا می‌فرستند به افتضاح می‌گیرند. دیدم صحیح می گوید، پول را دادم بردند. روز دیگر ده باشی شنبه [کذا] آمد گفت: شاهزاده حشمة الدوله به باقرخان فرموده، پانزده تومان به فلانی داده ام که [10] بنویسد از همدان نمد آبداری جهت من بیاورند، اگرچه می گفت، نمدها تمام شده و عقرب حمل می کنند، ولی دیگر لازم ندارم، آن وجه را شما بگیرید به فراش های خودتان بدهید. حالا مرا فرستاده که از شما آن وجه را بگیرم. گفتم این وجه را شاهزاده بیع داد، و هشتاد تومان نمد خواسته، من هم به همدان نوشته‌ام تمام کرده، حمل بروجرد کرده اند، این هشتاد تومان ضرر من خواهد شد. برو به باقرخان بگو تفصیل را به شاهزاده حالی کند، اگر باز فرمودند بده، چشم اطاعت می شود. رفت و فردا آمد گفت بلی پول را بدهید نمد لازم نیست، آن پانزده تومان هم بندگی شد.

روز دیگر دیدم پیر محمد نایب تلگرافخانه آمد گفت: باقرخان می فرمایند از طهران به من حکم شده پنجاه و پنج تومان بدون سؤال و جواب از شما گرفته به میرزا رحیم کلانتر بدهم. میرزا رحیم عارضی شده که شما این مبلغ را از او قرض کرده، روغن خریده به قم فرستاده اید. حکم کرده اند بدهید. گفتم: برو به باقرخان بگو، خودم خدمت شما می آیم، تفصیل را حالی می‌کنم. برخاسته رفتم تلگرافخانه، گفتم آن روز به شما گفتم من در این بلد به کسی بدی نکرده ام که از توقف بترسم مگر اینکه شاهزاده حشمة الدوله دو دفعه حکم کردند، میرزا رحیم را حبس کردند، برادرش به من ملتجی شد، دفعه اوّل شاهزاده بروجرد بود، من به میرزا طاهرخان تلگراف کردم، شفاعت کرد شاهزاده او را به من، و میرزا طاهرخان بخشیدند، مشار الیه پانزده تومان برای من و میرزا طاهرخان داد. دفعه دوم بعد از پنج ماه، خود شاهزاده بعضی حرکات از او شنیده بود که به طهران ارسال و مرسول دارد، و از وقایع ولایتی می نویسد، خواست گوشمالی به او بدهد، تأخیر اقساط خالصه جات و گمرک را بهانه کرده، امر کردند او را حبس کردند، و کارهای او را به حبیب اله خان والی زاده، و صید والی خان و خان بابا خان بردند. باز آقا ربیع برادرش آمد تلگرافخانه متوسل شد. من هم به معاونت شاهرخ میرزا خالوی شاهزاده رفتیم، خدمت شاهزاده شفاعت کردیم. [11] شاهزاده به والی زاده فرموده بود، تعارفی ببرید رئیس تلگرافخانه شاید او را راضی کنید از حمایت میرزا رحیم صرف نظر کند تا من کارهای او را به شماها بدهم. حضرات شبانه به خانه من آمدند، چهل تومان هم وجه نقد نزد من نهادند. من چون برادر میرزا رحیم در خانه ام بود، نتوانستم خود را بی غیرت محسوب دارم. حضرات خوانین را گفتم شاهزاده مختار هستند، هرگاه میل دارند به شماها کار بدهند من عرضی ندارم. پول خودتان را هم ببرید و مطمئن باشید که من دیگر حامی نیستم.

حضرات با کمال یأس رفتند و باطنا استنباط کردند که من محال است از حمایت خود ساکت شوم. روز دیگر به چادر شاهزاده رفتم و حکم مرخصی میرزا رحیم را به این نحو صادر کردم که میرزا رحیم صد و پنجاه تومان به حضرت والا جریمه این فضولی را تقدیم نماید، بیست تومان هم به نواب شاهرخ میرزای دایی بدهد، ده تومان هم به آن سلطانی که او را نگاه داشته بود و نامش حبیب اله خان بود، از سلاطین سواره بختیاری ابواب جمعی خود شاهزاده که آنها را سواره حشمت می گویند. یک طاقه شال هم همان ساعت به گردن میرزا رحیم انداختند، و با من از اردوی شاه آباد به شهر آمد. شبانه برادرش سی تومان جهت من آورد با کمال معذرت داد. حال هم یقین دارم آنها مردمانی نیستند که نیکی و انسانیّت مرا فراموش کنند، اگر محرّک بگذارد.

یک مرتبه برآشفت و به طرز خشم گفت: شما تصور می کنید میرزا رحیم محرّک دارد. گفتم بلی که دارد؛ اگر نداشت طهران را کجا می شناخت که عریضه بنویسد، و شما را محصل [شاید: مجلس] بخواهد. وانگهی هر سؤالی جوابی دارد، اگر شما با من موافق بودید ممکن بود که به میرزا رحیم بفرمائید دست از این فضولی ها بکشد. من یقین دارم اگر شما الان به میرزا رحیم حکم کنید، نزد عیالش نرود، نمی رود؛ چنانچه با خودم هم در زمان مأموریت به همین زمینه ها بود. گذشته [12] از این، از طهران چنین تلگراف شده جواب دارد، و آن این است که صدق مسئله را بگوئید. گفت: نه فلانی صدقش را که نمی شود گفت، زیرا شما خودتان وضع اداره را می دانید، تا گفته ام تعارف بوده، می گویند پس بدهید. گفتم خیلی خوب جواب بدهید. این ادعایی که می کند سند در مقابل ندارد، فلانی هم منکر است، هرگاه اذن می دهید به عرض حکومت شرع رجوع کنم. گفت: خیر این مسئله قابل این همه تلگراف نیست، شما چه ضرر دارد این سود را نخواهید، حساب کنید. دیدم حرف در جای دیگر است که خود این آقا مدّعی است، و این وجه به خودش می رسد، لابد و ناچار پس دادم.

خانه که رفتم به آقا ملاعلی گفتم، برادر! این مرد دست از ما نخواهد کشید. بهتر آن است ما دو کار بکنیم؛ اوّل آنکه تلگرافی به طهران بزنیم که ناخوشم، اذن بدهید بروم بروجرد یا عراق معالجه نمایم که باقرخان بفهمد طالب اقامت لرستان نیستم. ثانی آنکه زنجیر ساعت طلائی من دارم که از چیزهای نفیسه است و سی تومان ارزش دارد، بدهم شما ببرید به او بدهید، شاید دست از آزار و اذیت ما بکشد. تصدیق کرد که این کار صلاح است.

فردا تلگراف را نوشته با زنجیر دادم ملاعلی برد. همین که آمد گفت زنجیر را که بردم با دست نگرفت گفت بگذار لای کتابچه، تلگراف را هم ضبط کرد. همان روز شنیدم، الوار خط تلگراف را پاره کرده اند و مخابره نمی شود. به باقرخان پیغام کردم من که می دانم تلگراف مخابره نمی کند و تلگراف مرا هم به طهران نداده اید، پس بفرستید خیال دارم قدری تغییر و تبدیل بدهم. جواب گفته بود همان ساعتی که آوردند به توسط ... گفتم، و حال آنکه دروغ بود.

بعد از بیست و پنج روز جواب تلگراف از طهران رسید که در زمستان هیچ ولایتی خوش هواتر از لرستان نیست، [13] باید در همان جا باشید. این تلگراف بر باقرخان اثبات کرد که من شخصا به اقامت لرستان مایل نیستم. قدری در اذیّت من تخفیف داد، ولی باز آسوده نبود، پی دست آویز می گشت، نهایت وسیله به دست نمی آورد.

[پناه بردن به حاکم برای خلاصی و بی فایدگی آن]
در اثنایی که گفتگوی پس دادن وجه تعارف میرزا رحیم به میان بود، یک روز به خاطر آوردم اظهار مهربانی های حشمة الدوله را؛ با خود گفتم بهتر آن است بروم خدمت ایشان، ببینم چه می گویند. برخاسته خدمت ایشان رفتم. ظاهرا اظهار التفات هم کردند، ولی معلوم بود که این التفات مجبوری است، از روی صدق نیست و طیب خاطر نیست. فرمودند فلانی! چه عجب این جا آمدید! چه خبر است معزولی از تلگرافخانه خرم آباد نقلی ندارد، از گردون که خارج نشده اید که آن قدر منزوی شده، غصه می خورید. عرض کردم، حق دارم که منزوی باشم، حالا که منزوی هستم و با احدی مربوط نیستم، آسوده ام نمی گذارند؛ وای بر روزی که احتمال می دادند خدمت شما یا اشخاصی دیگر آمد و شد دارم. علی ایّ حال، منظور از شرفیابی این است که سرکار والا بنده را هم یکی از رعایای لرستان تصور فرمائید، از میرزا رحیم جویا شوید، حرف حسابی او با من چه چیز است و چرا از دست من عارض شده، و دروغ چرا نوشته، سرکار والا که می دانید [به] بعضی چه ها تعارف داده است. فرمودند: بلی می دانم. به چشم می فرستم او را می آورند، بلکه مؤاخذه هم می کنم که چرا فضولی کرده است. بعد من خداحافظ کرده آمدم منزل.

روز دیگر آقا میرزا محمد لشکر نویساش [کذا] به من فرمودند حشمة الدوله فرمود به شما ابلاغ نمایم، حکایت میرزا رحیم وضع به خود او ندارد، از جای دیگر آب می خورد، و من قدرت ممانعت ندارم. غیر این کاری داشته باشید من حاضرم انجام دهم. [14]

شاهزاده حشمة الدوله در این حکومت یک پولتیک مهمی پیش نهاد خود کرده، و آن این بود که مقهور و مغلوب حوائج و اوامر روسای تلگراف بودند. چنانچه شنیدم هر مطلبی که باقرخان درخواست می کرد، فردا به موقع اجرا می‌رسید. قریب پانصد تومان از شاهزاده انعام و تخفیف از جهت خود و طایفه خود که گودرزی ها بودند، گرفته بود. یک روز شاهزاده در مقام صحبت به او فرموده بود، گویا تمام خوانین لرستان و بروجرد با شما طرف نسبت شده، زیرا می بینم که شما متصل توسط از مردم می نمائید؛ خوب است در این حوائج قدری تخفیف بدهید؛ والا من از عهده نمایم [! می آیم]. شاهزاده با باقرخان خیلی خوب کنار آمدند، در همان چند روزه ورود یک لباده آستر خز با دو اسب و دو قاطر و صد خروار کاه و پنجاه خروار جو به او دادند. به علاوه ماهی پنجاه تومان ماهانه به او می دادند. یک ماه نکشید که مالک بیست و دو سه قاطر و اسب و غیره شد.

از بروجرد دوستی به من راپرت داد که کاغذی از باقرخان دیدم به جناب مخبرالدوله نوشته، سرتاپا شکایت از شما، از جمله نوشته بود تلگرافخانه پنج دست فرش داشته و حالا ندارد. در عهد ناظم خلوت من دو درخت چنار خریدم که در و پنجره برای تلگرافخانه بسازم، فلانی همه را حمل قم کرده، تلگرافخانه قدیم که میان شهر است خراب کرده، تیرهای او را فروخته، در باطن با مردم راه دارد، درصدد تخریب کار حکومت و من هستند. از آنجا که دروغ را فروغی نیست، کاغذ او بی اثر ماند.

چهار ماه در حالت معزولی خرم آباد ماندم، ولی از خانه بیرون نرفتم؛ حتی از اطاقی که منزل داشتم، بیرون نیامدم. یکی ازدوستان به من اطلاع داد که از طهران به باقرخان تلگراف کرده اند، خوب میان مداخل افتاده اید، سیم [تلگراف] را الوار [15] خراب می کنندريال شما محض عداوت و کینه دیرینه به گردن حاجی احمدخان انداخته، از او غرامت می گیرید، می خورید. اگر ترک این اعمال را نکنید، شما را از آنجا بر می دارند. مشار الیه جواب داد همه اینها تحریک فلانی است که علی الظاهر در خانه نشسته بیرون نمی آید؛ ولی باطنا مخرّب کار من می شود.

این مسئله هیجانی در دل من انداخت، دیدم این جوان آسوده نخواهد ماند. استخاره کردم به طهران بنویسم مرخصی بخواهم، خوب آمد. کاغذی به میرزا سلیم خان، عریضه ای به جناب مخبر الملک نوشتم که ماندن من در خرم آباد جز صدمات باقرخان چه فایده دارد، یا مرا مرخص کنید یا به موجب همین عریضه از نوکری استعفا دادم، و نوکری نمی کنم، اگر نوکری من بسته به توقف لرستان است من از این نوکری گذشتم. وجه نقدی هم ضمیمه این دو پاکت شد.

تلگراف مخبرالملک درباره میرزا علی اصغرخان و احضار او به طهران
شب چهارم رمضان شد، من تازه رفته بودم بخوابم. ملاعلی آمد گفت ده باشی شنبه تلگرافی جهت شما آورده بگیرید بخوانید. پاکت را گشوده دیدم نوشته اند: میرزا علی اصغرخان وجود شما در طهران لازم شده معجّلاً بیایید طهران، مخبر الملک.

تلگراف را به ملاعلی دادم خواند و هر دو مسرور شدیم که از دست دشمن نجات یافتیم. روز دیگر ملاعلی رفت پاپی نام مکاری را دید مال کرایه کرد که برویم. پاپی گفته بود مال های من بروجرد است روز نهم می آید و روز دهم یا دوازدهم شما را حرکت می دهم.

شبی باران به شدت می بارید. ماها هم همین که سفری شدیم، دیگر روزه نگرفتیم. شب ها زود استراحت می کردیم. ساعت سه از شب من خوابیدم، تازه خواب رفته بودم که ملاعلی مرا صدا کرد گفت باقرخان فرستاده که بیاید این جا. گفتم می بینید که من تازه میان رخت خواب رفته ام اطاق ریخته و پاچیده است به علاوه باران هم می بارد، نفط هم تمام شده، شمع گچی هم در خانه نداریم. دکان [16] و بازار هم بسته است. لرستان مثل طهران نیست که ایام رمضان دکاکین باز باشد، غروب تمام دکانها را می بندند. خلاصه به ملاعلی گفتم، جواب بدهید فردا شب تشریف بیاورید. رفت و آمد گفت می گوید حتما می آید و در راه هستند. در این بین دیدم به شدت با چماق در می زنند، و خود باقرخان پشت در فریاد می کند که حتما بیدارش کنید، من محال است برگردم. با همان چماقی که به دست داشت بنا کرد به درب خانه تلگراف زدن که بیدار شو بیدار شو. من ناچار برخاسته دست پاچه گی رخت خواب را برچیدند، زنها به اطاق دیگر رفتند که خان وارد شدند با هشت نه نفر تبعه و لحقه خودشان بودند. ابوالحسن میرزای پسر شاهرخ میرزای نایب الحکومه بود. جناب مسلم پسرش بود. قاضی خرم آباد بود. دو نفر دیگر هم بودند که من نشناختم.

تا جلوس کردند، فورا فرمودند ما چای می خواهیم، میوه و شیرینی هم می خواهیم. من گفتم شما که می دانید بازارها بسته، شیرینی و غیره دست رس نیست؛ ولی چای حاضر همه گی می شود. فرمودند شما پول بدهید من ایجاد می کنم. گفتم چشم در پول دادن حاضرم. یک نفر را صدا کرد، گفت برو پیرمحمد نایب را از خانه اش بیاور. رفتند پیرمحمد را آوردند. گفت نایب پیری، برو قناد را از خانه بیرون بکش، درب دکان را باز کند، یک مجموعه شیرینی از همه جور بگیر، بیاور. پیرمحمد گفت با این باران. گفت بلی زود هم بیا. رفت بعد از ساعتی با مجموعه شیرینی آمد. خان یک وجدی از این ضرری که به من رسیده بود، کردند.

بعد به نوکرها فرمودند سرما نخورید، هیزم و زغال فراوانی در حیاط دیدم، هر قدر لازم شود، بسوزانید. نوکرها که منتظر چنین حکمی بودند، یک مرتبه آنقدر هیزم روی هم چیدند که خان در اطاق از دود نزدیک بود فرار کند. فریاد کرد، بابا چه خبر است. آن شب متجاوز از سه بار هیزم سوخته شد. به همین وصفها [17] بودند تا نزدیک سحر، سماور را هم مخصوصا نوکرها بردند بیرون به قدری که اشتها داشتند، چای خوردند و خان زیر چشمی ملاحظه کرده، تبسم می فرمودند. این هم ملاقات دوستانه آخرشان بود که آنقدر ضرر زدند و خواب جمعی را حرام کردند.

همان شب یکی از فرمایشات شان این بود که، فلانی چه خیال دارید؟ گفتم: ان شاءالله روز دهم می رویم. گفت: خیلی زود بروید که امروز از طهران نوشته بودند جمعی را مامور کرده اند، شما را هم محض همین خواسته اند. گفتم: در هر صورت تکلیف من اطاعت امر است، حالا که خواسته اند سعی دارم زود بروم. بعد گفتند حالا که رفتنی شده اید، اقلا یک شب بیایید منزل ما، ولی منزل بیایید نه تلگرافخانه که اقلا صحبتی بداریم، تلگرافخانه شلوق[!] است، مردم نمی گذارند به شما خوش باشد. گفتم چشم خدمت شما می رسم. دو سه شب که گذشت، آقا ملاعلی یادآوری کردند که امشب برویم منزل خان. گفتم بفرستید اطلاع بدهید چون خودشان گفتند خانه برویم، خبر کنند، اگر تلگرافخانه هستند بروند خانه که ما هم آنجا برویم. رفتند خبر کردند جواب آوردند که خیر خانه نروید، بیایید تلگرافخانه. به ناچار رفتیم آنجا، دیدم خوش است با شاهرخ میرزای نایب الحکومه و دو سه نفر دیگر بروجردی که آنها را بجا نیاوردم. پذیرائی مختصر شد به قلیان و یک فنجان قهوه. من هم که مشارالیه را در پذیرائی گرم ندیدم، خداحافظ کرده، برخاستم. گفت چرا به این زودی. گفتم شما شب ها می نشینید، من باید بخوابم، عذر می خواهم.

[از خرم آباد به بروجرد]
بحمدالله که بعد از پنج ماه تحمل انواع مصائب و اسباب چینی، روز 12 رمضان از خرم آباد حرکت کرده، روز 14 وارد بروجرد شدیم. غروب همان روز هم عید نوروز بود.

در ایام خانه نشینی خرم آباد یک روز خان منزل من آمدند، به حساب، دلجویی خواستند کرده باشند، در ضمن صحبت خیلی از حشمة الدوله بد گفتند، و فرمودند شاهزاده با آنکه شنیدم با شما در زمان ماموریت خوب بوده، حالا متصل بدگویی می کند.
[18] دانستم منظورش این است که از من چیزی بشنود، فوراً چهار تا ضمیمه کرده، به شاهزاده بگوید؛ لهذا جوابی ندادم. بعد فرمود، شما خسته نمی شوید شب و روز در همچو خانه محقر بدی نشسته، بیرون نمی آیید. گفتم: آدم محبوس چه می کند، ثمر بیرون رفتن جز تولید بعضی حرفها چه نتیجه دارد. گفت: من ان شاءالله حشمة الدوله به طرف گرمسیر برود، شما را تنها نمی گذارم. مجلس به همین حرفها تمام شد و خان رفتند.

حشمة الدوله هم به طرف گرمسیر روانه شد، برای ملاقات صارم السلطنه، والی پشت کوه و تنبیه طایفه دیرکرند. زمستان سختی بود. یک روز آدم خوشگلی خان داشت، دیدم آمده که سرکار سرتیپ مرد فرستاده حتما شما را ببرم باغ گرداب برویند! این باغ متعلق به مرحوم امام جمعه و چشمه آبی دارد که در فصل بهار ده دوازده سنگ آب از آن جاری می شود و دور چشمه را اصطخر مانند دیوار کشیده اند که سابق آب قریب چهار ذرع بالا نشسته، به قصبه خرم آباد جاری می شده. من خواستم طفره رفته نروم؛ زیرا در قوّه خود ندیدم به این سرما از اطاق گرم خود خارج شوم. ملاعلی اصرار کرد که برویم زیرا تازه از آزار شما دست کشیده، می ترسم نروید باز بنای صدمه بگذارد. نه چنان بچه ترس شده بودیم که به تعریف درست بیاید. ناچار رفتم، دیدم خود خان با معلم پسرش و یکی دو نفر دیگر نشسته در آفتاب بسیار سرد، مشغول خوردن چای است. من و ملاعلی هم به گوشه ای نشسته، به سرما خوردن مشغول شدیم.

مطلب ملا روزگار اصفهانی مسخره
در این اثنا ملا روزگار آمد. خان به او فرمودند یک لباده جهت ... ببر، فورا دمر شده، بنا کرد گو....، به همان سبک که خیاط ها لباس می برند و پاره می کنند. از این کار که فارغ شد، خان دستور العمل دیگر به او داد، مختصر دو ساعت پی در پی گو... و انواع و اقسام تقلید درآورد. خان که دماغی داشت، هی خنده می کرد. من که هم سردم بود هم دماغی نداشتم، ابدا به ملاقات این مرد مایل نبودم. آن روز هم به این سبک پذیرایی و مهربانی کردند.
[19] مطلب: این ملاّ روزگار اصفهانی است، قریب چهل سال دارد. کار او فقط گو... است که پنج هزار گو.. هم داده است. کارها می‌کندکه مایه عبرت و حیرت می‌شود، اغلب هم دمرو می‌خوابد و این حرکت را می‌کند. در معزولی سه نفر در خرم آباد منزل من آمدند و اظهار مهربانی کردند.

اوّل آقای میرزا فرج الله خان وزیر که بینی و بین الله فرقی به حالت شان نکرده بود، عزل و نصب من. ثانی آقامیرزا سید رضا خان مستوفی که ایشان هم آمدند، ولی چندان گرم نبود. ثالث سرکار آقا میرزا محمد لشکر نویساش، ایشان علاوه بر آمدن، یک شب هم از من دعوت کردند. غیر این سه نفر، صد نفر دوست واقعی داشتم که ابدا اسم مرا به زبان نیاوردند، و یک تعارف خشک خالی هم نکردند.

فصل: در ایام اقامت برجرد و غیره [مهمانی ها و پذیرایی ها]
روز 14 رمضان یونت ئیل 1311 وارد بروجرد شدیم. آقا ملاعلی جلو رفت. خانه استاد ابوالحسن زرگر را که سابقا نوشته بودیم، منزل گرفت. یک به غروب وارد شده، خود استاد درب در خانه ایستاده، اظهار بشاشت کرد. وقتی وارد شدیم، دیدم بیرونی خود را برای آدمها حاضر کرده، یک اطاق بزرگ با یک صندوق خانه در اندرون برای خودم، چای هم حاضر کرده بود، صرف شد. شب هم مهمان او بودیم. چلو خوبی تهیه کرده بود. روز دیگر میرزاهادی، میرزای پست خانه که دوست عزیز من بود، دیدن کرد. دو سه کله قند و چای و نان خشک و غیره نیز منزل مبارکی فرستاد. من هم یک سرداری برگ شیروانی جای آنها نهاده، برای او فرستادم.

میرزا هادی شرحی از حرفهایی که ابراهیم میرزا پشت سر من زده بود، گفت. من جمله گفت: ابراهیم میرزا از شما خیلی گله مند است که چرا او را در خرم آباد مهمان نکرده اید، و می گوید هر وقت خدمت شاهزاده می آمدید، به او اعتنا نمی کردید. همچنین سلطان محمد میرزا هم از شما [20] بد می گوید که چرا در لرستان همراهی با خیالات آنها نکرده اید. گفتم: والله من نمی‌دانم خیالات آنها چه بوده که موافقت کنم. وانگهی آنها که آمدند، من خبر معزولی خود را شنیده، مبهوت بودم. گفت رضاقلی خان و طایفه قاجاریه نیز متصل از شما بد می گویند. گفتم حق دارند؛ زیرا آنها اجزاء پست خانه هستند، می خواستند با اجزاء تلگراف برابری کنند، ممکن نمی شد. [از] این لحاظ از عموم اجزاء تلگراف ضجرت طبع دارند. گفت: بلی همین است. از هادی خان پسر عموی خودشان هم که سرهنگ و تلگرافچی بروجرد است، متصل بد می گویند.

آقا میرزا صادق حافظ الصحه و حاجی محمدحسین مخترع الصنایع شب اول و دوم از من دیدن کردند. شبی هم میرزاعلی! مرا مهمان کرد. ملا هاشم جفار هم آنجا بود. از آنجا که برمی‌گشتم، در میان کوچه، هادی خان سرهنگ را دیدم، او مرا شناخت. پس از طی تعارفات رسمی گفت، من مخبر نبودم که شما وارد شده اید. ان شاءالله فردا قبل از ظهر خدمت شما می رسم. روز دیگر سر وعده آمدند و گفتند مخصوصا از باقرخان حرکت شما را سوال کردم، گفت اطلاعی ندارم. ایشان هم شبی دعوت کردند، رفتیم منزل ایشان شام مفصلی تهیه کرده بودند.

طاهرخان یاور توپچیان گروهی هم آنجا آمدند بسیار خوش گذشت. نواب اکبر میرزا که در سفر سابق بروجرد که من ریاست داشتم، در سنه 1301، یک شب آمدند دیدن من، ابراهیم خان سرهنگ را فرمودند به من اصرار کرده که هر شب دیدن شما می‌آیم، او را هم خبر کرده با خود بیاورم. عرض کردم بفرمائید بروند ایشان را بیاورند. آدمشان را فرستادند، ابراهیم خان سرهنگ هم آمدند تا نزدیک سحر آنجا بودند. وافور کشیدیم، شیرینی و چای صرف کردند و رفتند.

شب دیگر رفتم خدمت اکبرمیرزا که فعلا سرتیپ دوم توپخانه شده اند. ابراهیم خان و رضاخان [21] سرتیپ برادر مشار الیه هم آنجا آمدند. اکبر میرزا فرمودند: فلانی من از شما یک قلم تراش ممتاز می خواهم، و عذر نمی شنوم. عرض کردم یک قبضه قلمتراش دو تیغه چاپ سواد تازه دارم، فردا خدمت شما می فرستم. ابراهیم خان هم وعده گرفت که فرداشب بیایید منزل من. روز دیگر قلم تراش را خدمت اکبر میرزا فرستاده، شب هم رفتیم خانه ابراهیم خان، بسیار خوش گذشت. رضاخان سرتیپ هم آنجا بود، صحبت باقرخان به میان آمد. رضاخان گفت اگرچه برادر کهتر من است، لیکن بسیار منافق است؛ زیرا در حکومت ناظم خلوت سه رأس قاطر لرستانی ها از دهات من سرقت کردند. من به باقرخان نوشتم که تو فعلا رئیس تلگرافخانه خرم آباد هستی، قاطرهای مرا باید پیدا کرده، بگیری بفرستی. قاطرها را دزد حسنوند برده بود. به ناظم خلوت گفت فرستاد عیناگرفت، به او داد، او خورد و برای من نفرستاد. من هیچ حرف نزدم.

اکبرمیرزا فرمود فرداشب باید شما سه نفر بیایید منزل من، غذا هم هرچه میل دارید، طبخ شود. همه به من محوّل کردند که تو تعیین کن. من عدس پلو را معین کردم. شب دیگر رفتم عدس پلو با مرغ مفصلی حاضر بود، تناول شد و همه را سرگرم وافور و چای بودیم، خوش گذشت.

اکبر میرزا به من فرمود میل دارم شما کاغذی به سرکار میرزا حسینعلی خان نایب الحکومه بنویسید و اظهار دوستی با او نمایید و وعده بدهید که شب دیگر برویم آنجا. قلمدان دادند، من هم نوشتم. جوابی با کمال گرمی و نرمی دادند که حال که تشریف می آورید، افطار را هم این جا صرف نمایید. شب دیگر با نواب اکبر میرزا رفتم. بسیار سید محترمی است. سنا هم قریب شصت سال دارند. سر هم رفته آدم خوبی است. وضع به سایر نوکرهای حشمة الدوله ندارد. شنیدم مرد با وسعت حضوری هم می باشد که در این مدت نوکری حشمة الدوله یک دینار پس انداز نکرده، به عکس میرزا فرج اله خان که همه چیز دارد. [22] خود حشمة الدوله می فرمود میرزا حسنعلی خان و میرزا فرج اله خان یک مرتبه نزد ما آمدند نوکر نشدند، میرزا فرج اله خان حالا سالی سه هزار تومان منافع ملکی و غیره می برد، و میرزا حسنعلی خان لاشیء مخفی است. افطار را هم در خدمت آن سید جلیل محترم خوردم. اکبرمیرزا افطار نخورد، گفت دندانم درد می کند. دو ساعت از شب رفته اکبر میرزا رفت، مرا تکلیف به توقف کردند، بودم تا ساعت پنج رفتم منزل. آقا میرزا صادق حافظ الصحه هم آنجا بود، پهلوی من نشسته بود، آهسته به من گفت میل دارم شبی خدمت شما بیایم. عرض کردم سحر هم آنجا میل فرمایید، گفتند حاضرم دو شب دیگر می‌آیم در سر وعده خود آمدند، اما خیلی دیر که من مأیوس شده بودم. خودشان بودند با یک آخوندی که فرمودند برادرم است. مرا وعده خواست، دو شب احیا روضه خوانی دارم، شما اگر میل به بازدید دارید، شب احیا بیایید که داخل ثوابی هم شده باشید. من هم برحسب وعده رفتم. وقتی رسیدم که مدعوین مشغول صرف افطار بودند، رفتم اطاق دیگر، شام مختصری هم برای ما آوردند. با ملاعلی و استاد ابوالحسن خوان به آن اطاق که مردم بودند، رفتیم. روضه هم خوانده شد. جناب آخوند ملا زین العابدین روضه خوان که از قدیم با من آشنایی داشت، آنجا مرا دید، تعارفی کرد، به همین ترتیب بودیم تا ماه صیام تمام شد.

اجزاء تلگراف دو سه دفعه تکلیف کردند که شما چرا تلگراف خانه نمی آیید، نصراله خان سرتیپ از شما گله دارد که دیدن از او نکرده اید. جواب دادم من کاری ندارم، بیایم چه بکنم، نصراله خان هم حق گله ندارد، زیرا من وارد بودم، ولو اینکه ایشان مرد محترمی باشد، آقا هم از نوکر خود دیدن می کند.

بعد از ماه رمضان به ملاعلی گفتم هوا بحمدالله رو به خوبی گذاشته، گردنه زالیان دیگر برفی ندارد. مال بگیرید برویم. مال از دو نفر مکاری عراقی تا قم کرایه کردند. [23] روز ششم شوال صبح حرکت کردیم. دو شب در راه بودیم، شب سیم وارد عراق شدیم. روز بعد رفتم تلگرافخانه دیدن دوست حقیقی میرزا طاهر خان سرتیپ که در رفتن خرم آباد بروجرد بودند، و نهایت مهربانی و لطف را با من کرده بودند. ایامی هم که من خرم آباد و ایشان بروجرد بودند، خیلی با من موافقت داشتند. مختصر آنچه دیگران بدی کردند این مرد نجیب خوبی کرده بود.

آن روز ناهار هم ما را نگاه داشت، از خانه ناهار آوردند. یک روز هم مجددا مهمان کرد، رفتیم منزل شان ناهار خوبی خوردیم. سی و یک تومان هم از ایشان طلب داشتم حواله دادند، رحیم خان تلگرافچی نقد پرداخت. در تلگرافخانه که رفتیم رحیم خان گفت، والده شما تلگرافی به شما کرده، دو سه ماه است خبری از شما نرسیده، کجا هستید و چرا کاغذ نمی فرستید. خیلی حیرت کردم؛ زیرا همان روزی که از طهران مرا احضار کرده بودند، جواب طهران را که نوشتم، به والده هم تلگرافی کردم که مرا خواسته اند، عن قریب حرکت می کنم شما دیگر کاغذ نفرستید. معلوم شد خان باقرخان صلاح ندیده این تلگراف را بگوید، حتی بعد از ورود طهران از میرزا سلیم خان مستوفی شنیدم. جواب جناب آقای مخبرالملک را هم نگفته بوده که حرکت مرا بعد از یک ماه دیگر از بروجرد جویا شده، و از آنجا شنیده اند.

[ورود به قم]
روز چهاردهم از عراق حرکت کرده، روز هفدهم وارد قم شدیم. در عراق برف آمد، با آنکه یک ماه از عید می گذشت. قم که آمدیم، هوا گرم بود و میوه جات بهاره نزدیک به رسیدن بود. در تلگرفخانه عراق، میرزا حسن نواب را دیدم که پیشکار مظفر الملک بود، و سفر بروجرد او را با دبدبه بزرگی دیده بودم و خانه او را برای تلگرافخانه کرایه کرده بودم، ولی این دفعه او را برخلاف سابق بسیار مضطر و پریشان و مفلوک دیدم که او را بجا نیاوردم. بعد از رفتن سرتیپ گفتند این نواب بود، روزگار به اندک زمان اینطورش کرده بود. [24]

فصل: قاطر
بعد از ورود قم، پنج رأس قاطری که از لرستان آورده بودیم، به آقا ملاعلی تسلیم کرده، گفتم آقاجان! من نه به قاطر دوری مایل بودم نه ربطی از این عمل داشتم، شما در لرستان به جلد من رفتید و هزار قسم درب باغ سبز نمودید که قاطر بخرید. در قم من همه نوع فایده از اینها می برم، به تو هم چیزی می دهم. من هم پنج راس قاطر خریده، مبالغ کلی تابحال خرج آنها کرده، فایده عاید نشده، حال قم رسیدیم، این قاطرها را به شما دادم، پانزده تومان هم نقد می دهم، خود دانی، دیگر ضرر بس است. برای خاطر خدا نه دستی چیزی بده، نه چیزی بخواه. آن بیچاره هم اوّل منتقل نبود که قاطر کره قوه بارکشی ندارد. کره قاطر برای کسی خوب است که مرتع داشته باشد، و قاطر بزرگ هم داشته باشد، این کره قاطرها میان قاطرهای بزرگ باشند تا تربیت شوند. ملاعلی این مسئله را نمی دانست. قاطرها را قبول کرد، ولی باطنا از ندادن مخارج مکدر شد. شب آن روز کاغذی به من نوشته بودکه من مدتها با تو همراهی کردم و حالا هیچ چیز ندارم. در خرم آباد شما پانزده تومان به من دادید، بعد برای شما مصرف رساندم، این پانزده تومان حالیه را به چه اسم و رسم داده اید، دیدم بسیار متغیّر است، جواب دادم، شما که از حالات من به درستی آگاه می باشید، من چه برده ام که به شما نداده ام، بعده شما صاحب پانزده تومان هستید با چند قاطر که من آن را هم ندارم. اگر من داشته باشم یقین بدان که هیچ چیز از شما مضایقه ندارم، به نقد، این ها را داشته باشید تا ببینم چه می شود.

روز دیگر قاطرها را داد اخته کردند. بیست و پنج هزار به نعل بندی که این کار را کرد، داد. بعد خودش سوار شده، قاطرها را به مرتع ییلاق برد در کرمجگان، یک ماه و نیم آنجا چریدند، بعد رفت به قم آورد، و زیر بار کرد. چهار تا بارکشی می کرد، یکی را داد بردند خرمن کوبی کنند. هر ماهی صد و پنجاه من گندم و جو بگیرد.

در خرم آباد که بودیم همین که معزول شدیم ملاعلی اصرار کرد که می روم بروجرد برای قاطرها پالان و اسباب بخرم. بیست تومان پول نقد دادم. [25] با اکبر و مرادی مهتر رفتند بروجرد پالان و اسباب خریده، معاودت کردند. ایام غیبت آنها اتفاقا با سخت گیری باقرخان مطابق بود. من بسیار از تنهایی دل تنگ بودم. یک شب از کتاب مثنوی فال کردم که آخر این کار چه می شود، آیا این قاطرها چنانچه ملاعلی سبزی کاری کرده ثمری خواهد داشت یا نه. این حکایت آمد که مفادش این است: شخصی خرسی را از میان آتش خلاص کرد. خرس دنبال او را گرفته، مدتها از او جدا نمی‌شد. بالاخره دوستی به آن شخص گفت از مصاحبت خرس احتراز کن عاقبت ندارد. آن شخص گفت خیر مدتها است از من دوری نکرده، هر وقت می خواهم بخوابم بالای سر من نشسته کشیک می کشد. جواب داد من محض تجربه می گویم که دوست نادان را باید از خود دور کرد. علی ایّ حال خرس بود تا تابستان شد، و آن شخص خواب رفت مگس زیادی به صورت او نشسته، خرس هر قدر آنها را زد چاره نشد، صبر کرد تا خوب ازدحام نمودند، بعد رفت سنگ بزرگی آورد انداخت به صورت رفیق و او را کشت. از این تفال، استنباط مال قاطر داری را کردم. قاطرها را در قم ضبط کرد. من هم آمدم طهران و هیچ نفهمیدم چه می‌کند. نزدیک زمستان آمد طهران گفت قاطرها یکی لنگ شده، یکی چلاق، یکی شقاق و کره اند، بار نمی کشند. اذن بده بفروشم. گفتم مختارید. رفت و آمد بیست و پنج تومان آورد که سه قاطر با اسباب چهل و پنج تومان داده ام. بیست و پنج تومان نقد بقیه سه ماهه. پنج تومان من برداشته، بیست تومان به او رد کرده، گفتم بیست تومان در قم به والده بدهید، تتمه مال خودتان باشد. زیاده بر صد و پنجاه تومان به مصرف قیمت قاطرها و مخارج آنها رسیده بود که به این نحو فروش رفت. اینها نیست مگر به واسطه جوانی و کم تجربگی. ملاعلی هم گول اکبر بدذات را خورد که او گفته بود من خودم مال دار بودم، و ربط کلی دارم. منافع بسیار خواهد داشت. [26]

[استقرار در قم و تعمیر خانه]
بعد از ورود قم، بالاخانه سردر و طویله خانه را دیدم مخروبه شده، و اگر تعمیر نشود، زمستان به یک باران و برف به کلی منهدم می شود. از آن طرف دیدم بیرونی درستی هم نداریم. اگر یک آدم به اشارتی اتفاقا به انسان ورود کند، یا باید خجل بشود یا اندرون ببرد. اندرون هم خلاف و بی قاعده است. از طرفی هم به خاطر آوردم فرمایش سرکار فضل الله خان میر پنجه معتضد نظام را که سه سال قبل که در قم بالاخانه بیرونی مهمان من بودند، فرمودند، بیرونی شما باید بهتر از این باشد، به هزار راه خرج کرده و می کنی، صد تومان هم خرج بیرونی کن، من ضامن، جایی نرود.

به این لحاظ دست به این کار زده، اول می خواستم فقط رفع خرابی را کرده، سر و صورتی بدهم که خراب نشود. کم کم داخل گل کاری شده، یک دفعه خبر شدم که صد تومان تا به حال داده‌ام، کار هم نصفه نشده، مختصر به هر نحو بود کریاس و درب خانه و یک بالاخانه و یک نماز خانه ساختم که بعضی رفقا تمجید می کردند، بعضی ها هم تکذیب. آقا میرزا محمد ابراهیم تکذیب می کردند که چرا بالاخانه رو به کوچه ایوان ندارد و جلو ایوان ستون نزده اند. من خودم آن ایوان خیالی ایشان را برای بالاخانه شاه نشین قرار دادم که بزرگتر شده، ولی عیبی که خودم گرفتم این بود که آقا سید حسین بنا چون وقوف درستی نداشت، سقف بالاخانه را بی هوا بالا برده، پایه را هم درست محکم نکرده، بعد از ساخته شدن قدری ترک خورد و نشست کرد. اگرچه من لازمه سعی و وقت را در استحکام آن کرده ام پایه شش خشت برداشته ام. از گچ و آجر هم مضایقه نکردم، ولی من بعد اگر خدا عمر داد و بنایی بنا شد بکنم، این جور نمی‌کنم. ده شاهی زیادتر مزد داده، استاد قابل می آورم که بی قید کار کند.

این بنّا را حاجی سید رضا برای من آورد و خیلی خبط و خط کردیم. اما برعکس حاجی عزیزالله، به یک چند روز، یک نفر بنّا فرستادند استاد عباس نام [27] که الحق بنّای خوبی بود و باب سلیقه من کار می کرد. بعد او را شکر الله خان برای حمام برد، و کار ما معیوب شد. سید حسین بنّا چون ربط درستی ندارد، در قم او را کسی نمی‌برد، همه ساله می آید طهران در کارخانه استاد حسین خان صنیع لشکر که کارهای دیوانی است و خوب و بد را کسی نمی رسد، کار می کند.

استاد حسن نجار را هم به خانه آورد، روزی دو قران وجه نقد، ناهار و چای به او داد. هر قدر در و پنجره لازم بود، ساخت. دو ماه و نیم کار کرد، دو زوج درب هلال شکسته خواستیم، نتوانست بسازد. شکرالله خان یک نفر حاجی درویش نشان دادند، فرمودند نجار است و ادعا می کند که خوب نجاری هستم. ببرید شاید درها را بسازد. او را آوردیم، ربط داشت، ولی نه قوه کار کردن داشت و نه حواس. معلوم است درویش خراباتی، دماغ کار ندارد. مدتها زحمت کشید. استاد حسن را هم کمک گرفت. بالاخره درها را ضایع کرد، ولی اجرت کم می گرفت روزی یک قران گرفت، همان قدرها هم کار کرد. چون ودیعه سرکار شکرالله خان بود کار هم نمی کرد، من شاکی می شدم، ولی درویش خوبی بود، از غالب کارها ربط داشت، من جمله طبابت، کحالی، آش پزی. اکثر شب ها هم شنیدم تا صبح بیدار بوده مشغول ذکر و فکر بوده است، اظهار ارادتی هم به جناب قدرت شاعر می کرد که حالا قطب شده اند، و شعر بسیار خوب ساخته اند خصوصا غزل را.

فصل ندامت و گرفتاری [رفتن به تهران]
میرزا جعفر زرگر همراه میرزا حسینقلی آشتیانی آمده بود قم که طلب وصول نماید. روز دوازدهم محرم خواست طهران برود، من به او تکلیف کردم که دو روز تامل کنید با هم برویم که در راه بد نگذرد. قبول نکرد و عجله داشت. او که رفت استاد عباسقلی سنگ تراش، آدم حضرت اجل صدر اعظم، روز دیگر آمد که من فردا با عرّاده های سنگ می روم طهران، [28] میل مرافقت داری، بسم الله. گفتم من قدری بار و بنه دارم، رخت خواب دارم، آنها را چه باید کرد. گفت: من روی عراده و ترک خودم می‌برم. همان ساعت به خیال حرکت افتادم. تهیه خود را کاملا دیده، شب بعد ساعت سه راه افتادیم، آمدیم منظریه. اسب مرا استاد عباسقلی قدغن کرد، توجه کردند و کاه و جو دادند. در منظریه خسته بودیم و کسل؛ چندان خوش نگذشت.

[علی آباد]
یک ساعت به غروب مانده از آنجا حرکت کرده، پنج از شب رفته، وارد علی آباد شدیم. مستحفظین آنجا خواب بودند. ما هم مهمانخانه رفته، خوابیدیم. استاد عباسقلی صبح زود بیدار شد. رفت سری به مال ها زد. همین که آمد، دیدم سماور، آتش وافور، سایر ملزوماتف همه را حاضر کرده‌اند. معلوم شد امروز مهمان شخصی هستیم که از جانب حاجی محمدعلی خان، مستأجر علی آباد این جاست که اسمش را فراموش کرده ام. من هم خواب را کنار گذارده، برخاستم چای خوردیم. ناهار هم تدارک خوبی دیده بود. بادنجان سرخ کرده، آبگوشت، ماست، کره، یخ هم داشت که در تابستان خیلی مطلوب می شود. خیار، گرمک هم بود. بعد از نهار استراحت کردیم.
عصر هم چایی آوردند، شب هم پلو بسیار خوبی با خورش بادنجان خورده، سوار شدیم. علی آباد [علی آباد راه قم از مستحدثات اتابک] از جایی شده که در همه ایران منزلی به این با صفایی وجود ندارد. باغ بسیار خوب دارای هر قسم میوه جات، مهمان خانه، بسیار خوب، خلاصه هر کس آنجا برود، میل به توطن می کند، و با خود می گوید کاش تمام منازل این طور بودند. الحق حضرت صدارت عظمی تاکنون پنجاه شصت هزار تومان مخارج اینجا کرده اند.

[حسن آباد]
از علی آباد که حرکت کردیم، آمدیم قلعه محمدعلی خان پیاده شده، چای را خورده، دو ساعتی آنجا مکث کرده، بعد سوار شدیم. روز دیگر یک ساعت از آفتاب گذشته، به کاروانسرای حسن آباد رسیدیم که میرزا حسن خان شوکت [مالک و بانی حسن آباد راه قم] تازه ساخته، پیاده شده، رفتیم بالاخانه سردر خوابیدیم.

نزدیک ظهر برخاسته، نانی خوردیم. سماوری آتش کردیم. مشغول خوردن چای شدیم. استاد عباسقلی رفت قدری انگور [29] و گرمک برداشت آورد. الحق این مرد بسیار بلندنظر و صاحب همت و خوش سفر بود. به قدر خردلی مشقت سفر به واسطه وجود او معلوم نشد. هر جا می رسیدیم، اسب مرا بیشتر از قاطر خودش سفارش می کرد. شب هم شامی خورده، چهار از شب رفته، حرکت کردیم.

[ورود به حضرت عبدالعظیم]
دو ساعت از روز گذشته، به حضرت عبدالعظیم رسیدیم. درب دکان نعل بندی که با استاد عباسقلی آشنا بود، مالها را آنجا نهاده، رفتیم زیارت. بعد آمده قهوه خانه، چای خورده، به طرف شهر راندیم. من با خود تطیر و تفأل زده بودم که اگر در ورود طهران مرده و میت دیدم، در طهران بر من بد می‌گذرد و اگر مرده مرئی نشد، خوش می‌گذرد. به محض ورود به شهر دیدم، جنازه دختر جناب ملاذ الانام صدر العلما را می‌برند سر قبر تا به خاک بسپارند. یک دسته سینه زن جلو عماری بود. پشت سر عماری صف صدرالعلما با پسر امام جمعه و دویست نفر از سادات و طلاب. از دیدن این جنازه بر خود لرزیدم و فهمیدم که این سفر بر من بد خواهد گذشت.

یک سر آمدیم منزل استاد عباسقلی پیاده شدیم. مال مرا داد، بردند کاروانسرا، نزد مالهای خودشان. بعد از دخول منزل، اقوام مشار الیه چای حاضر کرده بودند، صرف شد. بعد استراحت کردیم تا عصر بیدار نشدیم. عصر باز چای خورده، شب هم شام خوبی دادند. بعد از شام رفتیم بالای بام خوابیدیم.

صبح که شد، من رفتم منزل میرزا سلیم خان مستوفی تلگراف، او را ملاقات کردم. گفت تلگراف احضار شما را که زدیم، چرا جواب ندادی. گفتم: همان آن جواب دادم که حرکت می کنم. گفت: خیر جوابی به ما ندادند. بعد از یک ماه من از بروجرد پرسیدم شما کجا هستید، گفتند حرکت کرده، عازم قم شده اید. کاغذ شما که رسید، من کاغذ جناب مخبرالملک را رساندم، و گفتم مرخصی این بیچاره را بخواهید، عازم طهران شود. وعده کردند به جناب اجل مخبرالدوله عرض کرده، شما را بخواهند. دو روز صبر کردم، خبری نشد. مجددا اظهار کردم. فرمودند خودتان عرض کنید من کار ندارم. لهذا خودم عصر رفته به جناب اجل عرض کردم که باقرخان در خرم آباد، با علی اصغر عدوات می کند و میل ندارد آنجا باشد، مرخص فرمایید بیاید. [30] فرمودند باقرخان شرحی از علی اصغر به من بد نوشته، حال که میل ندارد بماند، بنویسید بیاید. از بس باقرخان از آنجا بدگویی و سعایت از شما کرده، خاطر جناب اجل مشوب شده.

گفتم: من که کاری نکرده ام، باکی هم از این چیزها ندارم، نوشته باشند. از آنجا برخاسته رفتم تلگرافخانه خدمت جناب مخبرالملک رسیدم. فرمودند: چرا آنقدر اصرار به آمدن طهران داشتی. جناب مخبرالدوله برای شما خیالی داشت که شما را مجددا ماموریت بدهد. عرض کردم، نوعی شد که نتوانستم توقف کنم، دو ماه دیگر می ماندم هزار قسم مورد تهمت می شدم. بعد فرمودند: این مدت کجا بودی. مدتهاست از خرم آباد بیرون آمده اید. عرض کردم قم بودم، طولی هم نکشیده.

بعد رفتم خانه استاد عباسقلی، دیدم آقا میرزا رضای عمو با حاجی حسین آقا برادر زن شان آمده اند دیدن. اسبابهای مرا هم دادند آدمشان برد خانه شان که آنجا منزل نمایم. در این بین جناب حاجی سید اسماعیل آمدند دیدن. قدری با ایشان تعارف کردیم. به آقا میرزا رضا هم وعده کردم که عصر می آیم خانه شما.

عصر را هم از استاد عباسقلی خداحافظ کرده، رفتم. در حیاط بزرگ مسکن داشتند. اطاق دم در را هم برای من معین کردند که من آنجا منزل داشته باشم. بعد از دو سه روز که طهران بودم یک روز برحسب صحبت به آقا میرزا رضا گفتم من که، خرم آباد رفتم، یک جلد کتاب میرزا خانلرخان را میان کتابهای خودم دیدم که معلوم شد وقتی بالا خانم، زن مشارالیه اسبابهای مرا از خانه شان بیرون داده، این کتاب را سهواً تصور کرده مال من است.

[حکایت منازعات نویسنده با پدر زن]
یک روز رفتم خانه نواب آقا درویش، کاغذی شاهزاده جهاندار میرزا به او نوشته بود، برسانم، صحبت از میرزا خانلرخان به میان آمد. آقا درویش گفت: این مرد با احدی در دنیا راه نرفته، با شما چه جور کنار آمد؟ گفتم با من این جور کنار آمد که همان روزی که دخترش از دنیا رفت، رفتیم سر قبر آقا، او را به خاک بسپاریم، یک طاقه شال کشمیری مال من روی جنازه بود با یک قالیچه کردستانی و سوزنی کشمیری از همان سر قبر آقا برداشت داد آدمش بُرد خانه شان سپرد [31] از تشییع جنازه که برگشتیم، بی اذن و بدون اطلاع من شش هفت نفر حمال گرفته، با پسرش و عیالش رفتند آنچه در خانه من بود، به خانه خود برد. من که رسیدم دیدم خانه ام مسجد شده، پرسیدم این اسبابها را برای چه برده اید؟ گفت چون شما تنها بودید، بدون شما این جا بی معنی بود. بیایید خانه خودمان. مختصر چه دردسر بدهم، آنچه برد، دیگر ما ندیدیم. همه را تصرّف مالکانه کرد. روزی که من بنای حرکت داشتم، به او پیغام کردم این اسبابها را چه خیال دارید؟ گفته بود می‌خواهم برای طفل شما نگاه بدارم. پیغام کردم پس طاقه شال و یک جفت دست بند ملیله طلا و یک قطعه انگشتری نعل درشت مال اناث میان آنهاست، بدهید. گفته بود گرو گذاشته، فعلا هم اسبابی ندارم که جای آنها داده، آنها را بیرون بیاورم. گفتم: پس یک نوشته بدهید که هر وقت بیرون آوردید، برای من بفرستید. یک سیاهه بالا بلندی دیدم برای من فرستاده که این ها از دختر من قم مانده، شما بفرستید بیاورند و یک نوشته به من بسپارید که وقتی به قم می روید، آنها را بدهید تا من هم یک نوشته برای طاقه شال و غیره بدهم. جواب دادم من که اطلاعی ندارم که این اسبابها قم باشد، مع هذا محض امتثال امر شما که بدانید همه جورهمراه هستم، نوشته را دادم. ولی هرگاه من رسیدگی کردم و اینها در قم نبود، چه باید کرد. گفته بود هیچ، وقتی که نباشد شما را نخواهم کشت. من طفره می‌زنم که این اسباب برای بچه شما که نوه خودم است، محفوظ بماند. من تصور نمی کنم دخترم مرده است. این بچه را به منزله دخترم محسوب می دارم، و تمام ارث مادرش را به او خواهم داد. خلاصه به این لطایف الحیل نوشته از من گرفته، خودش هم یک نوشته داد که هر وقت شال را از رهن بیرون آورد، برای من بفرستد. بعد از آنکه نوشته را از من گرفت، وارسی کردم دیدم نصف این اسبابی که از من نوشته گرفته، نزد بالاخانم عیالش می باشد. مرا که به خانه خود برد، همچو وانمود کرد [32] که من میل ندارم تو خانه خود باشی تنها غصه بخوری. بیا خانه خودم شبها با هم باشیم. من بیچاره صاف صادق هم تصور کردم پدرزن دلش برای داماد سوخته. پس از رفتن معلوم شد هیچ آشنایی با من نداشته، منزل من در بیرونی خانه او بود، پهلوی ابوالحسن خان پسرش که او از من سیاه روزتر بود. در یک راهرو که یک ذرع عرض و دو ذرع طول داشت. در همچو جایی ما چهار نفر بودیم که باید بخوابیم. من با حسینعلی خان پسرم، ابوالحسن خان با علی خان برادرش. علی خان هم مرضی داشت که شب ها زیر خود یا میرید یا می شاشید. نصف شب بیدار می شدم بوی گند به دماغم می رسید. ملتفت می شدم علی خان خورده کاری کرده. محض آنکه ابوالحسن خان او را اذیت نکند، در زمستان برخاسته، او را بیدار کرده، رخت خواب او را عوض می کردم. زیرجامه اش را عوض کرده، مجددا می‌خواباندم. بعضی از شب ها ابوالحسن خان بیدار می شد، چنان کتکی به علی می زد که تمام بدن او را سیاه می کرد. غالب شبها خواب بودم یک دفعه بیدار شده می دیدم زیرم سیل جاری شده است، می فهمیدم علی خان منبع را باز کرده.

مختصر بیست روز به این حالت خانه میرزا خانلرخان بودم. هیچ به من ملاقات نکرد و نپرسید تو زنده ای یا مرده. شب ها می فرستادم غذایی از بازار می آوردند تا ابوالحسن خان نیامده بود، می خوردم. روزها هم بازار ناهار می خوردم. چایی صبح و عصر هم سماور خودم آتش می‌شد، سایرین که آمده می خوردند. حتی نفط چراغ را خودم می گرفتم. ولی بالاخانم همچو بخرج میرزا خانلرخان داده بود که من مهمان آنها هستم. محض آنکه روزی یک قران زیادتر در سیاهه بنویسد و مداخل نماید. اما خدا شاهد است در این مدت یک دینار آنها خرج من نکرده بلکه من خرج آنها می کردم. این چیزها قابل مذاکره نیست.

روزی که عصر آن روز خیال حرکت داشتم، میرزا خانلرخان، نصراله بیک آدمش را فرستاد که به فلانی بگو یک تومان پول سفید بدهد تو ببر بده ماما. نصراله بیک آمد [33] گفت خان چنین می فرمایند. گفتم: برو عرض کن من روزی که زنم زایید، جمیع رسومات را به عمل آوردم. پول ماما، پول حمام، هر چه لازم بود به بالاخانم دادم، دیگر چرا بدهم. رفت و آمد گفت: می فرمایند پول ماما کم بوده، مجددا یک تومان بده. من چون حاضر نداشتم، گفتم برو به خان بگو اموال و اسباب من تماما در ید تصرّف شما است، یک چیزی بدهید رهن بگذارند، هر قدر لازم دارید، بگیرید. رفت، جواب آورد که فرموده اند توی سر شما زده، حتما این وجه را بگیرم. دیدم مایه مستعدّ است، فورا رفتم خانه مشیر الوزاره، یک تومان از میرزا مسعودخان سرتیپ قرض کرده، آوردم، تحویل نصراله بیک نمودم.

مختصر، لازم نیست من احوالات میرزا خانلرخان را تشریح نمایم. هر که او را دیده، می شناسد. این مرد هر جا می رسد، می گوید در دنیا اگر زن بود، زن من شاهزاده خانم بود. معهذا از بس به شاهزاده خانم صدمه زد، تلف شد. مکرّر از شاهزاده جهاندار میرزا مسموع شد که در بیست روز ناخوشی خواهر من، میرزا خانلرخان یک نفرطبیب نیاورد.

بعد از این مذاکرات آقا درویش فرمود ما که اطلاع داریم چهار دانگ از خانه میرزا خانلرخان که الان نشسته، با دو دست عمارت دیگر که دارد، و هزار تومان وجه نقد، مهریه و ملک مرحومه شاهزاده خانم بوده، یک سهم به عیال شما می رسیده، و بعد از او به شما رسیده است. گفتم بنقد که من حریف این مرد نمی شوم، ولی راضی نیستم یک پوش از حقوق مرا متصرف باشد.

این گفتگو که با آقا درویش شد، عینا به میرزا خانلرخان فرموده بودند. مشار الیه یک روز فرستاده بود دنبال آقا میرزا رضا، به او می‌گوید، بعضی حرفها فلانی نزد آقا درویش زده، به او بگو یک نوشته من از تو دارم، یک نوشته تو از من داری، اسبابهای دختر مرا بده، من هم شال و انگشتری تو را می دهم، دو سه جلد کتاب من نزد فلانی مانده، بگو بیاورد بدهد. آقا میرزا رضا جواب گفته بود [34] فلانی همان روزها که تازه طهران آمده بود، به من گفت به شما اطلاع بدهم یک جلد کتاب شما عوضی با کتابهای او بوده و حالا حاضر است. او آدمی نیست که چشم داشتی به کتاب شما داشته باشد؛ ولی اینکه سه جلد می گویید، یقین دارم اینطورها نیست. آقا میرزا رضا آمد تفصیل را به من اطلاع داد. جواب دادم بروید بگویید اولا کتابی جز همین ناسخ التواریخ از شما نزد من نیست. ثانیا در باب اسبابی که شما خواسته اید، خودتان بهتر می دانید که آن سیاهه را به زور از من گرفتید. من که قم رفتم، رسیدگی کردم، آنقدرها اسباب قم نگذاشته‌اند؛ وانگهی آنها به شما دخلی ندارد. شما وقتی دختر به من دادید، دویست تومان گرفتید که تهیه برای زن من ببینید و خرج عروسی کنید، فرض می گیریم صد تومان مخارج متفرقه کرده‌اید، صد تومان باید اسباب خریده باشید و به قدر آن مبلغ باید به من بدهید. عیال من اگر چیزی داشته، ارث مادرش بوده، شما حق ندارید ضبط کنید. من در یک صورت حاضرم که با شما روبرو شوم و حرف بزنم و آن این است که یک نفر ملا حاضر باشد، من و شما نزد او حرف خود را بزنیم، هرچه شرعاً باید به من برسد، بدهید، هرچه هم من به شما بدهکار شوم، می دهم.

آقا میرزا رضا که این تقریرات را می کند، جواب می دهد فلانی خیال دارد ارث از من ببرد، محال است. به او بگو در این مورد من حکم شرع را مطیع نخواهم بود. این مطلب را که من شنیدم، یک مجلس هم رفتم نزد جناب مشیر الوزاره، به ایشان عرض کردم شما به برادرتان بگویید چرا باید از حکم حق روگردان باشد. من می خواهم شرعا بدانم چه طلبکار می شوم و چه بدهکار. مشیر الوزاره هم او را دیده، سؤال و جواب کرده، همان جواب آقا میرزا رضا را شنیده بود. بعد من به توسط آقا میرزا محمد ابراهیم به مشیر الوزاره پیغام کردم که می خواهم از دست میرزا خانلرخان عارض شوم، شما اذن می دهید به دیوان خانه [35] آمده، به جناب مشیر الدوله عرض کنم. جواب داده بود اگر شما به دیوانخانه عارض شوید، یحتمل به من رجوع کنند، و من اگر طرف برادرم را بگیرم، حق مشروعی را پامال کرده ام و میل ندارم، و اگر بخواهم طرف حق را منظور بدارم و از شما تقویت کنم، بعد از بیست سال که با برادرم قهر بودیم، تازه آشتی کرده ایم و باز برادری به هم خواهد خورد. به هر جا میل داری عرض کن جز دیوانخانه که من صحّه نمی گذارم.

بعد از استماع این جواب رفتم به جناب صدیق الدوله وزیر طهران عرض کردم. فرمودند: میرزا مهدیقلی بفرستید میرزا خانلرخان را بیاورند تا من رسیدگی نمایم. رفتند مشار الیه را آوردند. من ادعا کردم که اسباب خانه مرا برده که برای طفلم که نوه خودش بوده، حفظ نماید. بیست و پنج تومان هم از بابت مخارج طفل وجه نقد به او دادم. من که رفتم، طفل مرا، دایه، محض آنکه ماهانه نداده، آواره سر او انداخته، مشار الیه شب بچه بی شیر را تریاک داده، تلف می شود. گذشته از این یک طاقه شال با یک حلقه انگشتری لعل بزرگ با یک جفت دست بند طلای مرا برده است.

میرزا خانلرخان همه را منکر شد و گفت ابداً چنین چیزی نیست. من صد تومان کرایه خانه با مهریه دخترم را از فلانی می‌خواهم، از ترس آنکه از دست او عارض شوم، آمده پیش دستی کرده، به شما عارض شده. صدیق الدوله فرمود این حرفها تعریفی ندارد. تو که میرزا خانلرخان هستی، مقام پدر داری، باید فرزند را توجه نمایی، او هم باید از شما تمکین داشته باشد. حال بیایید هر دو صدق حرف بزنید تا من میانه شما را آشتی بدهم.

[جلسه محاکمه در محضر آقا سید علی اکبر تفرشی]
من عرض کردم حق شاهد است آنچه عرض کرده ام صدق محض بوده و سر مویی خلاف ندارد. قدری با میرزا خانلرخان حرف زدند. شاید راضی به مصالحه شود، اقدام نکرد. صدیق الدوله فرمود حال که اینطور است بروید مرافعه. کجا برویم، محضر آقا سید علی اکبر تفرشی. از طرفین التزام گرفتند. [36] زین العابدین خان را هم که از قاجاریه است، مأمور ما کردند. آمدیم محضر آقا سید علی اکبر. زین العابدین خان به آقا عرض کرد جناب صدیق الدوله سلام رسانده، فرمودند میرزا علی اصغرخان از میرزا خانلرخان بعضی ادعاها دارد، شما عمل آنها را تمام بفرمایید. آقا فرمود: چه می گویی، تفصیل را کما هو حقه عرض کردم. به میرزا خانلرخان گفت: تو چه می گویی. همه را حاشا کرد و گفت: نه مالی از او برده ام، نه اولادی از دختر من داشته، هرگاه می تواند شرعا ثابت کند. من عرض کردم آقا لازم نیست من ثابت کنم، هرچه را منکر است قسم بخورد. آقا فرمودند: من ایام هفته قسم نمی دهم، بروید جمعه بیایید. چهل روز درست طول کشید. هرچه رفتم و به آقا گفتم آقا قسم بدهید، هر دفعه یک نوع تغییر و تعرّض به من فرمودند که مگر من این جا نشسته نوکر تو هستم که قسم بدهم.

در این بین ها میرزا خانلرخان با آقا و محرّرین ایشان، خصوصیت پیدا کردند. دیگر آقا گوش به حرف من نداد تا روز آخر میرزا خانلرخان مهرنامه دختر خود را درآورده، گفت آقا بپرسید این قباله را چه می گوید. آقا پرسید که چه می گویی. گفتم: ده مقابل آن را از مال من برده. فرمودند: تو باید برسانی الان شش یک این مهر را باید تو بدهی، بعد حرفی داری بزنی. بعد به میرزا خانلرخان گفت" من حکم می کنم آدم صدیق الدوله مهر دخترت را بگیرد به شما بدهد. چه قدر مهر دخترت بوده. جواب داد چهار صد و پنجاه تومان، شش یک آن به من می رسد. بعد آقا فرمود حال بیایید صلح کنید. من فردا آقا سید زین العابدین را می‌فرستم با آدم صدیق الدوله نشسته، قراری میانه شماها بدهد. این حرف را زد و برخاست طرف اندرون رفت و من هم اوقات تلخ رو به خانه خود آمدم.

رسول جعفریان

کد خبر 760879

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 5 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 5
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • امید آذرنوش US ۰۹:۴۵ - ۱۳۹۶/۱۲/۱۷
    0 0
    با ای میل از یکی از دانشمندان پرآوازه بسیاردان در باره این نویسنده پرسیدم. پاسخ دادند که او فرزند علی اکبر فیض قمی سراینده و خوشنویس دوره قاجاری شهر بود که گزارشات او در باره شورش عبیدالله کرد بسال 1298 در یکی از شماره های پایانی ماهنامه وحید تهران چاپ شده. در آن سال او رئیس تلگرافخانه مهاباد می بود.
  • بی نام A1 ۱۲:۲۸ - ۱۳۹۶/۱۲/۱۷
    0 0
    جالب بود
  • بی نام A1 ۱۴:۴۲ - ۱۳۹۶/۱۲/۱۷
    0 0
    دشت بی‌فرهنگی‌ی ما خشکه تموم علفاش
  • بی نام A1 ۰۹:۱۳ - ۱۳۹۶/۱۲/۱۸
    0 0
    راستش رو بخواهید من حالش رو نداشتم این رو بخونم. کسی خلاصش رو میگه چی شده؟
  • محمد IR ۱۰:۱۱ - ۱۳۹۶/۱۲/۱۸
    0 0
    امر همایونی شده روسای تلگراف زیاده بر دو سال یک نقطه نباشند...اینها نکاتی استکه بجای فحش دادن به شاهان میتوانیم از آنها یاد بگیریم طرف از اول انقلاب تا حالا مدیر کله...